مبارزه با نعمت عشق
عشق.
عشق.
حكايت زن و مرد تو نظر مردم ايروني
باز هم همون مادر شوهر: ديگه چي مي خواد؟ گل پسرم یه خونه 40 متری تو نقطه صفر مرزی داره، از خداشم باشه ..
رفته بودیم کوه.دربین راه،به جایی رسیدیم که دوراه پیش رویمان بود.یا باید می رفتیم و مسیری طولانی را دور صخره ای بزرگ می چرخیدیم و به همان راهمان ادامه می دادیم یا در راستای "سریعتر رسیدن" از همان صخره تقریبا" سخت و بلند ،بالا می رفتیم. کاری که بعدا" که به خودمان آمدیم دیدیم می توانست به قیمت جانمان تمام شود!به قول یکی از بچه ها طوری می مردیم که صخره مربوطه را به اسم ما صدا بزنند.مثلا" بگویند "صخره موسی". صخره عجیب غریب و نا فرمی بودو باید اعتراف کنم علاوه بر برخورداری از یک جور کرم ذاتی برای لجاجت کردن در بعضی کارها ،شخصا" فقط از این جهت ،تن به بالارفتن از صخره مذکور دادم ،چون نمی خواستم درباره ام بگویند"کم آورد"یا "نتوانست". از کوه خیلی چیزها یاد گرفته ام. اما مطمئنم این یکی را چون یک جورهایی داشت به قیمت جانم تمام می شد، هیچوقت فراموش نمی کنم.یادم می ماند که این بار عجالتا" به خیر گذشته ولی معلوم نیست اگر باز هم هرجای مسیر (اعم از مسیر کوه یا زندگی)فقط و فقط به حکم "فکر مردم" و اینکه"درباره ام چی میگن" و "رودربایستی"و اینجور حرفها بخواهم راهی را بروم که رفتنش از برگشتنش سخت تر است وبرگشتنش هم یک جورهایی خودکشی است،بازهم قسردرمی روم یا نه؟
١٣- باید پدران را از پسران جدا کنیم تا فرزندان به پرورش پدران گردن ننهند و تربیت آنان به دست ما بیفتد و ما آنان را از عقیده، تربیت دینی و پیوستگی با عالمان دور کنیم.(نمی دونم چرا بابای من هر حرفی می زنه، من می گم نسل عوض شده. بهش می گم حرفات قدیمی شده. خوب راست نمی گم؟ آخه بابام نمی ذاره خودمو شبیه خروس و بز درست کنم. نمی ذاره برم دختر بازی و... . چقدر ما بدبختیم...)
قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود به خدا گفته بود.هر بار خدا می گفت از قطره تا دریا راهی است طولانی،راهی از رنج و عشق و صبوری،هر قطره را لیاقت دریا نیست.قطره عبور کردو گذشت.قطره ایستادومنجمد شد،قطره روان شدو راه افتادو به اسمان رفت.هر بار چیز تازه ای از رنج و عشق و صبوری اموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست،روز دریا شدن.وخدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشیدو طعم دریا شدن را.روز دیگر قطره به خدا گفت:از دریا بزرگتر ،از دریا بزرگتر هم هست؟خدا گفت:اری هست.قطره گفت پس من ان را می خواهم،بزرگترین را،بی نهایت راوخدا قطره را برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت:این بی نهایت است.ادم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی ان بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.قطره از قلب عاشق عبور کرد ادم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت.وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت:(حالا تو بی نهایتی،چون که عکس من در اشک عاشق است.)
استاد
دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی
با قاطعیت پاسخ داد
: بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز
خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر
ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار
دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد,
سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد.
آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق
قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم
در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه
را بشر برای اینکه
از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد
تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود
ندارد. تاریکی در حقیقت
نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را
نمیتوان ، تاریکی
واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را
هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود
دیده میشود. او در جنایتها
و خشونت های بی
شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان
نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود
وجود ندارد. شیطان
را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست
مثل تاریکی و سرما.
کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی
از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی
است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود
به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
غرور تیکه تیکم و میخوام که مرهم بزارم . غصه های یه عمرم و رو دوش عالم بزارم . من پی دست پاکیم غبار قلب پیرم و پاک کنه رها کن رویاهای اسیرم و میخوام که از یاد ببرم هرچی از من گرفته شد . میخوام فراموش کنم که هر چی رشتم پنبه شد . خنده تلخ آدمها همیشه از دلخوشی نیست . جرم شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست . گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریهام کم میاره . یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره .....
قدم به قدم، آهسته و بی صدا قدم بر می داشت! کیف یک بندی اش را در بقل گرفته بود. به نظر می رسید چیزی که در آن است، یا خیلی خطرناک است، و یا به جانش بسته.
تا حدی دلا شده بود، که افراد داخل هر اتاق سایه اش را از پشت شیشه های مشجری که از نیمه ی دیوار تا سقف را پوشانده بود، نبینند.
تنها ثانیه ای می ایستاد تا از دایره ای که شیشه ی صاف داشت و می شد از آن داخل را دید، درون را دید بزند.
اگر افراد داخل اتاق می دیدندش، شاید نمی توانست به هدفش برسد...
به تمام خوانندگان عزيز رحلت امام خميني (ره) را تسليت و آغاز رهبري امام خامنه اي را تبريك مي گويم

وقتـی می خـوان از تــو دورم کنـن انـگار می خـوان زنـده به گـورم کنـن
کوچـه ها انـگاری که جـون گرفـتـن بـرای رفـتـنــت زبــون گـرفـتــن
خـونــه دیـگــه رنــگ صفا نـداره خیـابـونـا بــوی آشــنا نــداره
روی پرده ها گـرد دوریـت نـشستـه بغـض جداییـت رو صورت شکسته
می گـن ما یار قدیمـیت بـودیــم دوستــای سـاده و صـمـیـمیت بودیم
یادتـه وقتــی مـشکلـی داشتـیـم سـر روی سـیـنـه های تو می ذاشتیم
با دستـات اشـکامونو پاک می کـردی تو سینـه ات غـم ها رو خاک می کردی
حـالا که دیـگه از غم ها جدا شـدیـم دیـگه از دسـت شـاه ظالـم رها شدیم
ما رو تنـها گذاشـتــی و رفـتــی با ایـن غمـها اینـجـا گذاشتی و رفتی
من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات
گذاشت توی دستم
.من بچه بودم...اونم بچه بود
.سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟
...گفتم: دوست دوست
گفت: تا کجا؟
!گفتم: دوستی که تا نداره
!گفت :تا مرگ
!!!خندیدم و گفتم: تا نداره
!!!!گفت: باشه! تا پس از مرگ
!گفتم: نه! تا نداره
گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده
میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا
که باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا
بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم!
!!! دوستی تا نداره
نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد..
میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی
بدون تا رو نمیفهمید
.گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
.گفتم: باشه. تو بذار
گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو
..یکی مال من! باشه؟
!گفتم: باشه
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من.
باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند
اونو میخوردم.
میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی
صندوق کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام
برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو
خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار
میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من
شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره!
یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده
که گذشته.
حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و
خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته.
حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور
دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده...
یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات
گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم
آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر
دو تا رو خورد! خندیدم..
میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد..
حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد
بکنه؟؟؟
و حالا بخونین از زبون پسر یک مرد متعصب در مسیحیت، که به خاطر انتظار پدر قدرتمندش، مجبور به اطاعت از سختی های فرقه می شه. در حالی که...
خودتون بخونید.
شاید به خاطر نزدیکی ۱۴و ۱۵ خرداد بود که تکه هایی از صحبت های روح الله خمینی رو گذاشته بودن.
من زیاد حواسم نبود. اما یه جمله ی اون مرد فکرمو جذب کرد، که اینجوری تو یادم مونده:«فکر می کنید از این به بعد آمریکا با "سرنیزه" به شما حمله می کنه؟ نه. سلاحه اون "قلمه"!!!»
حکایت من شده. دارم با قلم می جنگم و به سمت وظیفم پیش می رم.
شما هم کمکم کنید با نظرای سازندتون.
با توجه به ۶۸درصد رای موافق،به مدیریت برگشتم.
اما برای اینکه باز هم خطا نکنم،اینبار با کمک پشوتن عزیز نام مدیریت رو حمل می کنیم. هر چند ما چند دوست هستیم و مدیریت معنا نداره.
خلاصه بگم: من رسما بر گشتم...
و اما ادامه...
گفتم که آقای بولتون از ادامه ی راه طلبه های فرقه ی یسوعی توضیح می ده، که باید روح خودشون رو پالایش بدن.
اما چجوریش رو از زبان بنجامین(بن) درایکسیل بخونین:
کتاب حشاشین، نوشته ی تامس گیفورد، ترجمه ی جواد سید اشرف از نشر ققنوس می باشد.
قول داده بودم از فرقه هایی جالب از مسیحیان براتون بنویسم، تا ببینید اونا چقدر اتحاد دارن و چقدر با زیرکی افراد خود رو کنترل می کنن.
این قسمت از کتاب، یادآوری خاطرات آقای بنجامین درایکسیل، فرزند آقای هیو درایکسیل است که یکی از ملیاردرها و صاحب نفوذان در کارهای واتیکان، حتی انتخاب پاپ و خرید پاپ(!!!)، بوده.
این کتاب حول کند و کاو برای پیدا کردن قاتل خواهر والنتاین درایکسیل می چرخه که توسط بن، برادر بزرگش انجام می شه.
کتاب نزدیک به هزار صفحه است و من بعضی از بخش هاش رو که ممکنه جالب باشه، عینه متنه کتاب براتون می ذارم.
امیدوارم خوشتون بیاد.
یا علی مددی.
مرد روان منو بهم ریخت,اما بعد که فکر کردم دیدم بیشتر حرصن از مسافرای دیگه در اومد از پیرمردی که جلو نشستهبود و چشم غره میرفت مه یعنی برو بچه وقتشو نگیر از آقای جوونی که همچنان داشت با موبایلش حرف میزد از اون بیشتر از خانمی که وسایلی که خرید کرده بودومحکم بغل کرده بود وبیرون رو نگاه میکرد که مثلا بخواد بگه من این طور نیسم
جرا هیچکدومشون هیچ عکسالعملی نشون ندادن شاید به این موضوع فکر نکردن که ممکنه برا خودشون هم این اتفاق بیافته
چرا نگاه مسفرا طوری بود که انگار من حق کسیو ندادم
پس حق من چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در این متن به اعتراض قبل یکی از دوستام پاسخ می دم:
*وقتی از کتاب (....)چند غلط چاپی پیدا کردم استادم با طعنه گفت چون مترجمش خانم ها بودن
تعیین اینکه هر کس تو جامعه چه جایگاهی داره شایستگی هر فرد مشخص میکنه و بس . تا وقتی که تو عرصه علم وبه دنبال اون فضای کار نگاه جنسیتی وجود داشته باشه تا ابد همینطور میمونیم؛جهان سومی.
طرح این سوال رو ز کنکور دانشگاه آزاد که "آیا شما با طرح هرم جنسیتی موافقید؟"تضاد روشنی با شایسته سالاری تو جامعه ما داره.
درسته از قدیم و طبق عرف همیشه مردها در مشاغل و سایر مسائل مقدم بودن اما تقدم به چه بهایی به بهای زیر پا گذاشتن استعداد مونث ها تنها به جرم زن بودن؟!!؟
اگر ما با توجه به استعداد هامون راه درست خودممون طی کنیم دییگه نه از پر شدن کزسیهای دانشگاهها میترسیم نه از قبضه شدن بازار کار توسط اونها.
(احتمالا درآقایان و البته سایر خانمها نسبت به این مطلب بازتابهایی داره در بخش نظرات منتظرتون هستیم)