مبارزه با نعمت عشق

عشق.

ادامه نوشته

حكايت زن و مرد تو نظر مردم ايروني

حكايت زن و مرد تو نظر مردم ايروني

وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این بیچاره به این روز نمی افتاد، بدبختي اينا رو به اين روز مي كشه ديگه!!
وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای!!! خاك بر سرش ! بیچاره شوهرش دلش به چی خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه؟؟

وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه : اوه! اوه ! ننه بابا داشت جمش مي كردن!! اينا همش واسه جلب توجه ديگه!!! اينا دنيا و آخرت ندارن كه!!!

وقتی یه پسر تیپ میزنه: چه پسر خوش پوشيه... هزار ماشاا... چه تيپي داره... ميميرن واسش دخترا


وقتی یه دختر از دار دنيا یه دونه دوست پسر  داره : چي بگم والا!!! حجب و حيا ديگه جا نداره تو اين مملكت!! ديديش ... بزا دهنم بسته باشه...
وقتی یه پسر 10 تا دوست دختر داره : بزنم به تخته اینقدر خاطر خواه داره، خدا وكيلي بهترين دخترا ميرن طرفش... ولش نمي كنن كه...
وقتی یه آقای محترم!!! خیابون رو با پیست اتومبیلرانی اشتباه می گیره : لامذهب عجب دست فرموني داره...

وقتی یه خانم مثلاً يادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطيه.... بابا برو آشپزخونه قرمه سبزيتو بپز!!! والااااااا

وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: میبینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقیت تو خونواده ما ارثیه
وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه 75/19: بله دیگه! خانم يا پي قر و فرشه يا با اين دوست موستاش در حال فك زدن و ولگرديه

وقتی تو یه جمع ، آقا پسری سر و زبون دار داره مجلس رو گرم می کنه: هزار ماشالا!!!!!!! روابط عموميش بيسته؟؟؟!!!

شرایط بالا برای یه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده سبك!!! خانم باش

نظر مادر شوهر در اول زندگی: میبینی شانس ما رو ؟ دختره فقط 20 میلیون جهیزیه آورده ، نمي دونم اين پسره شيفته چي اين عفريته شد!!!

باز هم همون مادر شوهر: ديگه چي مي خواد؟ گل پسرم یه خونه 40 متری تو نقطه صفر مرزی داره، از خداشم باشه ..

صخره موسی

رفته بودیم کوه.دربین راه،به جایی رسیدیم که دوراه پیش رویمان بود.یا باید می رفتیم و مسیری طولانی را دور صخره ای بزرگ می چرخیدیم و به همان راهمان ادامه می دادیم یا در راستای "سریعتر رسیدن" از همان صخره تقریبا" سخت و بلند ،بالا می رفتیم. کاری که بعدا" که به خودمان آمدیم دیدیم می توانست به قیمت جانمان تمام شود!به قول یکی از بچه ها طوری می مردیم که صخره مربوطه را به اسم ما صدا بزنند.مثلا" بگویند "صخره موسی". صخره عجیب غریب و نا فرمی بودو باید اعتراف کنم علاوه بر برخورداری از یک جور کرم ذاتی برای لجاجت کردن در بعضی کارها ،شخصا" فقط از این جهت ،تن به بالارفتن از صخره مذکور دادم ،چون نمی خواستم درباره ام بگویند"کم آورد"یا "نتوانست". از کوه خیلی چیزها یاد گرفته ام. اما مطمئنم این یکی را چون یک جورهایی داشت به قیمت جانم تمام می شد، هیچوقت فراموش نمی کنم.یادم می ماند که این بار عجالتا" به خیر گذشته ولی معلوم نیست اگر باز هم هرجای مسیر (اعم از مسیر کوه یا زندگی)فقط و فقط به حکم "فکر مردم" و اینکه"درباره ام چی میگن" و "رودربایستی"و اینجور حرفها بخواهم راهی را بروم که رفتنش از برگشتنش سخت تر است وبرگشتنش هم یک جورهایی خودکشی است،بازهم قسردرمی روم یا نه؟

اعترافات همفر4

١٣- باید پدران را از پسران جدا کنیم تا فرزندان به پرورش پدران گردن ننهند و تربیت آنان به دست ما بیفتد و ما آنان را از عقیده، تربیت دینی و پیوستگی با عالمان دور کنیم.(نمی دونم چرا بابای من هر حرفی می زنه، من می گم نسل عوض شده. بهش می گم حرفات قدیمی شده. خوب راست نمی گم؟ آخه بابام نمی ذاره خودمو شبیه خروس و بز درست کنم. نمی ذاره برم دختر بازی و... . چقدر ما بدبختیم...)

ادامه نوشته

اشک عشق

اشک عشق

قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود به خدا گفته بود.هر بار خدا می گفت از قطره تا دریا راهی است طولانی،راهی از رنج و عشق و صبوری،هر قطره را لیاقت دریا نیست.قطره عبور کردو گذشت.قطره ایستادومنجمد شد،قطره روان شدو راه افتادو به اسمان رفت.هر بار چیز تازه ای از رنج و عشق و صبوری اموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست،روز دریا شدن.وخدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشیدو طعم دریا شدن را.روز دیگر قطره به خدا گفت:از دریا بزرگتر ،از دریا بزرگتر هم هست؟خدا گفت:اری هست.قطره گفت پس من ان را می خواهم،بزرگترین را،بی نهایت راوخدا قطره را برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت:این بی نهایت است.ادم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی ان بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.قطره از قلب عاشق عبور کرد ادم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت.وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت:(حالا تو بی نهایتی،چون که عکس من در اشک عاشق است.)

شاگرد و استاد

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

 

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

دل نوشته

غرور تیکه تیکم و میخوام که مرهم بزارم . غصه های یه عمرم و رو دوش عالم بزارم . من پی دست پاکیم غبار قلب پیرم و پاک کنه  رها کن رویاهای اسیرم و میخوام که از یاد ببرم هرچی از من گرفته شد . میخوام فراموش کنم که هر چی رشتم پنبه شد . خنده تلخ آدمها همیشه از دلخوشی نیست . جرم شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست . گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریهام کم میاره . یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره .....

و يک نيشخند...

قدم به قدم، آهسته و بی صدا قدم بر می داشت! کیف یک بندی اش را در بقل گرفته بود. به نظر می رسید چیزی که در آن است، یا خیلی خطرناک است، و یا به جانش بسته.

تا حدی دلا شده بود، که افراد داخل هر اتاق سایه اش را از پشت شیشه های مشجری که از نیمه ی دیوار تا سقف را پوشانده بود، نبینند.

تنها ثانیه ای می ایستاد تا از دایره ای که شیشه ی صاف داشت و می شد از آن داخل را دید، درون را دید بزند.

اگر افراد داخل اتاق می دیدندش، شاید نمی توانست به هدفش برسد...

ادامه نوشته

تسليت

با سلام.

به تمام خوانندگان عزيز رحلت امام خميني (ره)  را تسليت و  آغاز رهبري امام خامنه اي را   تبريك مي گويم





                                

ادامه نوشته

سختیِ فراق

وقتـی می خـوان از تــو دورم کنـن                        انـگار می خـوان زنـده به گـورم کنـن

کوچـه ها انـگاری که جـون گرفـتـن                      بـرای رفـتـنــت زبــون گـرفـتــن

خـونــه دیـگــه رنــگ صفا نـداره                      خیـابـونـا    بــوی   آشــنا   نــداره

روی پرده ها گـرد دوریـت  نـشستـه                      بغـض جداییـت  رو صورت شکسته

می گـن  ما  یار  قدیمـیت   بـودیــم                      دوستــای سـاده و صـمـیـمیت بودیم

یادتـه وقتــی  مـشکلـی  داشتـیـم                      سـر روی  سـیـنـه های تو می ذاشتیم

با دستـات اشـکامونو پاک  می کـردی                     تو سینـه ات غـم ها رو خاک می کردی

حـالا که دیـگه از غم ها جدا شـدیـم                     دیـگه از دسـت شـاه ظالـم رها  شدیم

ما رو  تنـها  گذاشـتــی  و  رفـتــی                      با ایـن غمـها اینـجـا گذاشتی  و رفتی

ادامه نوشته

تا...

من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
.
من بچه بودم...اونم بچه بود
.
سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد

دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟
...
گفتم: دوست دوست

گفت: تا کجا؟
!
گفتم: دوستی که تا نداره
!
گفت :تا مرگ
!!!
خندیدم و گفتم: تا نداره
!!!!
گفت: باشه! تا پس از مرگ
!
گفتم: نه! تا نداره
گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم

خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم!

!!!
دوستی تا نداره
نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد..
میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید

.
گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
.
گفتم: باشه. تو بذار
گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟
!
گفتم: باشه
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم.
میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره!

یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته.
حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته.
حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده...
یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم..
میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد..

حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد بکنه؟؟؟

چه نوع پوستی دارید؟   

پوست و ریز و درشت‌های روی آن همیشه برای ما مهم بوده است، دغدغه‌ای که گاهی تا ساعت‌ها ذهنمان را به خود مشغول می‌ کند. این که چطور این پوست پرچین و جوش را به آینه تبدیل کنیم.

جلوی آینه ایستادی، جوش بزرگی روی دماغت توی ذوق می ‌زند، بقیه ی جاها هم دست کمی از آن ندارد، پر از چروک، پر از دانه‌های سیاهی که... . بیچاره آن کسی که این صورت قرار است آینه‌اش باشد!

"پوستش مثل آینه است"،‌ این روزها شده است یک آرزو، دود و دمی که به ریه‌هایمان رحم نمی ‌کنند، مطمئنا با ظاهری‌ترین عضو ما یعنی پوست هم مهربان نیستند.

علاوه بر آن بعضی وقت‌ها یادمان می‌ رود که همانطوری که قلب و ریه ، کلیه ‌مان ممکن است مریض شود، پوست بدنمان هم از آسیب دور نیست. اگر تا حالا یادتان رفته بود که این جدار رویی را جدی بگیرید، حالا وقتش است که تغییر عقیده بدهید.
از پوست کرگدن تا برگ گل

ادامه نوشته

فرقه های جالب 3

و حالا بخونین از زبون پسر یک مرد متعصب در مسیحیت، که به خاطر انتظار پدر قدرتمندش، مجبور به اطاعت از سختی های فرقه می شه. در حالی که...

خودتون بخونید.

ادامه نوشته

نکته جالب

دیروز سره شام،کانال ۳تلویزیون بود.

شاید به خاطر نزدیکی ۱۴و ۱۵ خرداد بود که تکه هایی از صحبت های روح الله خمینی رو گذاشته بودن.

من زیاد حواسم نبود. اما یه جمله ی اون مرد فکرمو جذب کرد، که اینجوری تو یادم مونده:«فکر می کنید از این به بعد آمریکا با "سرنیزه" به شما حمله می کنه؟ نه. سلاحه اون "قلمه"!!!»

حکایت من شده. دارم با قلم می جنگم و به سمت وظیفم پیش می رم.

شما هم کمکم کنید با نظرای سازندتون.

با توجه به ۶۸درصد رای موافق،به مدیریت برگشتم.

اما برای اینکه باز هم خطا نکنم،اینبار با کمک پشوتن عزیز نام مدیریت رو حمل می کنیم. هر چند ما چند دوست هستیم و مدیریت معنا نداره.

خلاصه بگم: من رسما بر گشتم...

فرقه های جالب 2

و اما ادامه...

گفتم که آقای بولتون از ادامه ی راه طلبه های فرقه ی یسوعی توضیح می ده، که باید روح خودشون رو پالایش بدن.

اما چجوریش رو از زبان بنجامین(بن) درایکسیل بخونین:

ادامه نوشته

فرقه های جالب1

کتاب حشاشین، نوشته ی تامس گیفورد، ترجمه ی جواد سید اشرف از نشر ققنوس می باشد.

قول داده بودم از فرقه هایی جالب از مسیحیان براتون بنویسم، تا ببینید اونا چقدر اتحاد دارن و چقدر با زیرکی افراد خود رو کنترل می کنن.

این قسمت از کتاب، یادآوری خاطرات آقای بنجامین درایکسیل، فرزند آقای هیو درایکسیل است که یکی از ملیاردرها و صاحب نفوذان در کارهای واتیکان، حتی انتخاب پاپ و خرید پاپ(!!!)، بوده.

این کتاب حول کند و کاو برای پیدا کردن قاتل خواهر والنتاین درایکسیل می چرخه که توسط بن، برادر بزرگش انجام می شه.

کتاب نزدیک به هزار صفحه است و من بعضی از بخش هاش رو که ممکنه جالب باشه، عینه متنه کتاب براتون می ذارم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

یا علی مددی.

ادامه نوشته

شانس نوعی انرژی

                                       شانس نوعی انرژی


ابتدا باید در مورد انرژی و ماهیت آن صحبت كنیم . خیلی از آدمها حتی نمی دانند كه این دنیایی كه در آن زندگی می كنیم از چه چیزی ساخته شده است پس ابتدا باهم طبق نظریه های علمی راه خود را پیش می بریم و به این می پردازیم كه دنیا از چه چیز ساخته شده است :

دنیای اطراف از ماده و انرژی ساخته شده است : ماهیت انرژی هنوز به طور كامل كشف نشده است اما می دانیم كه انرژی با فركانس نیز سنجیده می شود . هرچه فركانس یك انرژی بالاتر باشد قوی تر است .



ماده از چه ساخته شده است ؟ از ملكول

ملكول از چه ساخته شده است ؟ از اتم

اتم از چه ؟ از پروتون و الكترون و نوترون . الكترون كه جرم ندارد و در حقیقت فقط انرژی است . پروتون تمام جرم اتم را در بر دارد . و اما پروتون از چه ساخته شده است ؟ در كتاب استیون هاوكینگ آمده است : " تقریبا بیست سال پیش چنین فكر می شد كه پروتونها و نوترونها ذراتی بنیادین هستند ولی آزمایشهای كه در آنها پروتونها با سرعتهای زیادی به پروتونها یا الكترونهای دیگر برخورد می كردند نشان دادند كه آنها در واقع از ذرات كوچكتری تشكیل یافته اند و آنها كوارك هستند . "

و اما آخرین سوال كوارك ها از چه ساخته شده اند ؟ جواب سوال را خود استیون هاوكینگ به ما داده است می دانیم كه استیون هاوكینگ بزرگترین دانشمند زنده قرن است . او می گوید كوارك ها از انرژی ساخته شده اند . پس می توانیم بگوییم همه چیز در این دنیا از انرژی ساخته شده است . چون طبق نظریه نیوتون جهان از ماده + انرژی ساخته شده است كه دیدیم كه اخیرا كشف شده است كه ماده نیز از انرژی ساخته شده است . تنوع نوع ماده در دنیا به فركانس و طول موج انرژی مربوط می شود اگر همه چیز در دنیا دارای یك فركانس و ارتعاش بود همه چیز یكی می شد .

هرچه فركانس بالاتر باشد پس جنس لطیف تر می شود . لطیف ترین جنسی كه قابل دیدن و لمس كردن است آتش است . و سخت ترین سنگ و فلز هستند كه ارتعاش پایینی دارند . و اما ما می خواهیم بپردازیم به جنسهای لطیف و در آنها كنكاش كنیم .


                      
ادامه نوشته

حق گرفتنیه حتی اگه کم باشه

پانصد تومنی ام رو صاف کردم به آقای راننده دادم یک کمی گشت بعد یه دوستی مچاله داد نگاه کردم و گفتم ببخشید ولی باید یه صدی دیگهام بدید با عصبانیت منو نگاه کرد و گفت اونو بده به من منم دادم بعد پاشو گذاشت رو گاز و رفت مات ومبهوت نگاه کردم,هر چی به به خودم میگفتم که اشکالی نداره من نه با این پولا ثروتمند شدم نه با از دادنشون فقیر اما دلم راضی نمیشد اون مرد حق منو خورد حالا مهم نیست چقدر بود اما این مهمه که من نتونسم کاری بکنم.

مرد روان منو بهم ریخت,اما بعد که فکر کردم دیدم بیشتر حرصن از مسافرای دیگه در اومد از پیرمردی که جلو نشستهبود و چشم غره میرفت مه یعنی برو بچه وقتشو نگیر از آقای جوونی که همچنان داشت با موبایلش حرف میزد از اون بیشتر از خانمی که وسایلی که خرید کرده بودومحکم بغل کرده بود وبیرون رو نگاه میکرد که مثلا بخواد بگه من این طور نیسم

جرا هیچکدومشون هیچ عکسالعملی نشون ندادن شاید به این موضوع فکر نکردن که ممکنه برا خودشون هم این اتفاق بیافته

چرا نگاه مسفرا طوری بود که انگار من حق کسیو ندادم

پس حق من چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اعترافات همفر3

در این متن به اعتراض قبل یکی از دوستام پاسخ می دم:

ادامه نوشته

شایسته سالاری

*وقتی تو کارگاه پایه های دستگاه تراشکاری رو با تمام قوا میبستم استادم با خنده گفت من نمیدونم خانم ها چرا انقدر اصرار دارن به رشته(....)بیان.

*وقتی از کتاب (....)چند غلط چاپی پیدا کردم استادم با طعنه گفت چون مترجمش خانم ها بودن

تعیین اینکه هر کس تو جامعه چه جایگاهی داره شایستگی هر فرد مشخص میکنه و بس . تا وقتی که تو عرصه علم وبه دنبال اون فضای کار نگاه جنسیتی وجود داشته باشه تا ابد همینطور میمونیم؛جهان سومی.

طرح این سوال رو ز کنکور دانشگاه آزاد که "آیا شما با طرح هرم جنسیتی موافقید؟"تضاد روشنی با شایسته سالاری تو جامعه ما داره.

درسته از قدیم و طبق عرف همیشه مردها در مشاغل و سایر مسائل مقدم بودن اما تقدم به چه بهایی به بهای زیر پا گذاشتن استعداد مونث ها تنها به جرم زن بودن؟!!؟

اگر ما با توجه به استعداد هامون راه درست خودممون طی کنیم دییگه نه از پر شدن کزسیهای دانشگاهها میترسیم نه از قبضه شدن بازار کار توسط اونها.

(احتمالا  درآقایان و البته سایر خانمها نسبت به این مطلب بازتابهایی داره  در بخش نظرات منتظرتون هستیم)