مبارزه با نعمت عشق
عشق.
عشق برای الیزابت مشکل بزرگی بود. چون اگر یک لحظه غفلت می کرد، عشق مانند دشمنی که در کمین نشسته است، بر او می تاخت، قلبش را آکنده و مالامال می کرد و اشک حسرت و آرزو را از چشمانش سرازیر می کرد. و بدتر از همه این بود که احساس عشق، سرزده و ناگهان یورش می آورد و الیزابت هنگامی به خود می آمد که کار از کار گذشته بود –اما چنین وضعیتی به ندرت پیش می آمد؛ الیزابت می توانست با مهارت خاصی افکار خود را منحرف کند، به کار بپردازد، دوندگی کند، در برابر این احساس مقاومت نماید و به خود تلقین کند که چنین احساساتی مشکلات فراوانی به همراه دارد که نه به درد او می خورد و نه نتیجه و فایده ای دارد... اما وقتی که کار از کار می گذشت، این احساس مثل یک بیماری بود، مثل تبی بود که نیروی زندگی او را تحلیل می برد و روزهای دراز گرفتارش می کرد. اوه، بله. احساس دردناکی بود: احساس نیاز به گرما و محبت، نوازش، دلدادگی و اعتماد به یک موجود انسانی دیگر. و مگر این آرزو ها و تمنا ها چیزی جز احساس عشق است؟ همان احساس و آرزویی که که الیزابت آنرا بر خود حرام کرده بود و رسیدن به آن –به خاطر شغلی که انتخاب کرده و قسمی که یاد کرده بود –برای همیشه دور از دسترس و ناممکن بود.
روزها و لحظه هایی پیش می آمد که این آرزو قلبش را تسخیر می کرد. مثل همین امشب. الیزابت با دیدن آن دخترک ناگهان به یاد آورده بود که هرگز نخواهد توانست دخترک شیرینی مثل دافنه داشته باشد. و یا پشت میز آشپزخانه بنشیند و به بن درایکسیل که روبروی او نشسته و به او خیره شده است، نگاه کند.
به بن درایکسیل که روبرویش نشسته است نگاه کند.
اوه بله. آن شب که الیزابت همراه بن در پارک گرامرسی گردش کرد، به او خوش گذشته بود. چند روز گذشته هم به او خوش گذشته بود. از مصاحبت بن و گذراندن روزها در جایی که او در آنجا به سر می برد لذت برده بود –هر چند دلیل حضور او در خانه ی درایکسیل غم انگیز و تاسف بار بود. زندگی کردن با بن در زیر یک سقف، شنیدن صدای او، شنیدن صدای گام های او –هر چند که این صدا از اتاق دیگری بر می خواست، نشستن با او کنار بخاری دیواری، جست و جوی مشترک برای یافتن خانه ی آن پلیس پیر، پیدا کردن آن عکس کهنه در طبل... تحمل طنز گزنده و تلخی بسیاری که در گفته های بن در مورد کاتولیک ها و کلیسیا به گوش می رسید؛ بله، حتی تحمل خشمی که در سخنان او وجود داشت و مخاطب آن الیزابت بود... همه ی این ها دلپذیر و به یاد ماندنی بود... این، زندگی بود، بن در میدان جنگ به سر می برد، آماده بود از جان مایه بگذارد، خطر کند و به استقبال چالش های ناشناخته برود...
لعنت بر شیطان! به فانتزی و دنیای تصوراتش به بیش از حد مجاز میدان داده بود، ولی... ولی...
ولی او بن را سرخورده و نا امید کرده بود، او را به استهزا گرفته بود، چون خود را شریک راه او نشان داده اما فقط تا نیمه ی راه به او کمک کرده بود. و البته در روزهایی که در خانه ی پدر بن زندگی می کرد، تنش های پنهان و ناخواسته ی احساسی هم به وجود آمده بود.
و این اصلا درست نبود. الیزابت به هیچ وجه به خود اجازه نمی داد دچار چنین افکار و احساساتی شود.
بله، و آن روز که بن به او گفت مونسینیوره سانداناتو عاشق توست، حقیقتا خشمگین شده بود. آیا بن می خواست او را دست بندازد؟ این ادعای بن بیش از حد احمقانه و مسخره بود. بله، بن واقعا قصد اهتزای او را داشت. ها، ها، ها، چه ماجرای جالب و خنده داری!
با اینحال، بن درایکسیل مرد خوب و مهربانی بود. الیزابت نسبت به او احساس خاصی پیدا کرده بود که برای یک راهبه ممنوع و مکروه بود و الیزابت معتقد بود که بن هم به او بی اعتنا نیست و طنزها و شوخی های بن تنها به خاطر بی تجربگی و خشکی خاص راهبگی اوست.
آیا الیزابت به همین دلیل در روز آخر آنقدر سرد و خشک با بن برخورد کرده بود؟ آیا به همین دلیل با آن خشونت بر او تاخته و از کمک به او امتناع کرده بود؟
آیا دلیل دفاع بی قید و شرط او از کلیسیا همین بود؟ آیا به همین دلیل بود که اهداف و نقشه های او را به مسخره گرفته و رد کرده بود، آن هم در حالی که در تمام مدت با این نقشه ها موافق بود و از آن ها حمایت کرده بود؟ آیا به همین دلیل بود که احساس می کرد بن او را تحقیر کرده است؟
یا دلیل ساده و واقعی برخورد خشن الیزابت چیز دیگری بود؟ آیا دلیل رفتار الیزابت این نبود که می ترسید مبادا عاشق بن شود؟
بسیار بعید بود زنی عادی دچار این تصور شود که یک گردش شبانه در پارک گرامرسی –آن هم چند سال پیش – و چند روز اقامت مشترک در یک خانه –آن هم تنها به خاطر عزاداری برای برای یک موجود عزیز و از دست رفته –ممکن است موجب برانگیخته شدن احساسات و حتی بروز عشق گردد. اما این سوال بجایی نبود. او، یعنی الیزابت، زنی عادی نبود، راهبه بود. و راهبه ها طوری تربیت می شوند که با مردان –و راهبه ها در زندگی خود غالبا فقط با مردان روحانی سر و کار دارند –به نحوی خاص برخورد و رفتار کنند؛ رفتاری بسیار ویژه که در آن هیچ جایی برای احساس رمانتیک وجود ندارد.
اما احساسات الیزابت به بن از نوع دیگری بود.
و الیزابت دقیقا به همین دلیل با بن از در مشاجره در آمده و او را از خود رانده بود و کاری کرده بود که بن از او متنفر شود.
آفرین به تو، خواهر.
این وب ازان گروهی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شاهد تهران می باشد که هیچ هدف سیاسی را دنبال نمی کند.