:: صفحات زندگي ::
صفحهء اول کتاب رو که باز کردم، نی نی کوچولویی رو دیدم که توی لباس سفید پوشونده شده. همه دورشو گرفتن و جمله هایی رو بهش میگن که زیاد مفهومی نداره: گوگوری مگوری...شمبسگلی...نازنازی...خوشگله...سفید برفی...ناناز و... نی نی خیلی کوچیکه، خیلی... طوری که حتی با یه دست میشه اونو گرفت. چشماشو مثل دستاش بسته، مثل اینکه دوست نداره هیچ جا رو نگاه کنه، مثل اینکه می خواد تو دنیای تاریک و روشن خودش تهنای تهنا بمونه و کیف کنه. مثل اینکه حاضر نیست دنیاشو با هیچی عوض کنه. دنیاش ساکت، لَخت و پر از رویاست. دنیاش تاریکه، یه تاریکی سفید، یه تاریکی پر از نورهای لطیف و رنگارنگ. پر از نوازش، پر از رهایی و خواب.
ورق زدم و ورق زدم... نی نی همینطور بزرگ میشد و بزرگ میشد؛ طوری که دیگه نمیشد اونو با یه دست نگه داشت. نی نی قد کشیده و حالا دیگه یه نی نی ریزه میزه نیست. اطرافیانش رو میشناسه و حتی میتونه با اونا صحبت کنه. اونا میگن که اون حالا یه نوجووونه. نی نی مفهوم زندگی رو فهمیده و داره اونو صوت به صوت پشت سر میذاره. نی نی مفهوم بارون، رنگین کمون، گل، شاپرک، قاصدک، درخت، خنده، گریه و... رو فهمیده... نی نی داره به زندگیش ادامه میده؛ نی نی داره زندگی میکنه و فکر میکنه، فقط فکر میکنه که از زندگیش راضیه.
ورق زدم و ورق زدم... نی نی بازم بزرگتر شده... ولی دیگه دنیاش یه دنیای تاریک و سفید نیست. نی نی مفهوم آشغال، بیماری، ضعف، درد، غم، ناراحتی، لجن، مرض و... به جز اینا یه مفهوم تازهء دیگه رو هم فهمیده ولی قادر به شرح اون نیست: نی نی یه احساس عجیبی رو تو خودش پیدا کرده یه احساسی که قبلا نبود ولی حالا هست، شیرینه ولی کامت رو تلخ میکنه...شیرینه ولی کامت رو شیرین میکنه...این احساس شیرینه... دلشوره های شیرینیه، اضطرابه ولی لذت بخشه... لذت اوجه، لذت پرواز روحه. از دوستاش میپرسه از هرکی میپرسه همه بهش میگن عاشق شدی... خودش هم میدونه، همه میدونن... همه میدونن الا اونی که باید بدونه و بفهمه... بفهمه... بفهمه... بفهمه.....
ورق زدم و ورق زدم...صفحهء آخر کتاب رو که باز کردم، نی نی رو دیدم که توی یه لباس سفید پوشونده شده. همه دورش رو گرفتن و جملاتی رو میگن که توی بغض و آه و ناله و گریه محو میشه و زیاد مفهوم نیست: عزیزم... پسرم... گلم... . نی نی چشماشو بسته و خیلی آرومه، انگار یه بار اَبَد کیلویی رو از رو شونه هاش برداشتن، لبخند تلخ و شیرینی روی لبای نی نی نقش بسته. نی نی ساکته مثل اینکه دوست نداره هیچ جا رو نگاه کنه، مثل اینکه می خواد تو دنیای تاریک خودش تنهای تنها بمونه و کیف کنه. مثل اینکه حاضر نیست دنیاشو با هیچی عوض کنه. دنیاش ساکت، لَخت و پر از رویاست. دنیاش تاریکه، یه تاریکی سفید، یه تاریکی پر از نورهای لطیف و رنگارنگ. پر از نوازش، پر از رهایی و مرگ... همه برای آخرین بار اومدن ببیننش و بعد به دست تر خاک بسپارنش... همه اومدن، همه اومدن و هستن الا اونی که باید بیاد و باشه... باشه... باشه... باشه...... نی نی حالا مفهوم خدا، مرگ، نیستی، آرزوهای ناکام، خیانت، عشق نافرجام، رویاهای باطل و... روفهمیده. نی نی آروم زیر خاک خوابیده وهیچ کس نمیتونه این آرامش رو ازش بگیره... اون حالا زیرخاک، توآسموناست.
شبه . گورستان سرد و خاموشه . تنهاست، تنها مثل سکوت... سوز سردی از لابلای مرگ می وزه، سرد مثل ترس. نی نی حالا مطمئنه که از زندگیش راضیه. دیگه فکر نمیکنه، مطمئنه که از زندگیش راضیه. مثل اینکه تموم شد، آره خیلی زود تر از اونی که فکر میکردم کتاب مُـلا تموم شد. اما نه! صبر کن! مثل این که صدای پا، نه... صدای ناز پا میاد... سایه ای بر سر مزار نی نی و اشکی شیرین، بر قلب مزارش افتاد... خدای من... اونی که باید میومد، حالا اومده و اینجاست ... ولی حتما خودش هم کاملا میدونه که، خیلی دیره... دیره... دیره... دیره......
ورق زدم و ورق زدم... نی نی همینطور بزرگ میشد و بزرگ میشد؛ طوری که دیگه نمیشد اونو با یه دست نگه داشت. نی نی قد کشیده و حالا دیگه یه نی نی ریزه میزه نیست. اطرافیانش رو میشناسه و حتی میتونه با اونا صحبت کنه. اونا میگن که اون حالا یه نوجووونه. نی نی مفهوم زندگی رو فهمیده و داره اونو صوت به صوت پشت سر میذاره. نی نی مفهوم بارون، رنگین کمون، گل، شاپرک، قاصدک، درخت، خنده، گریه و... رو فهمیده... نی نی داره به زندگیش ادامه میده؛ نی نی داره زندگی میکنه و فکر میکنه، فقط فکر میکنه که از زندگیش راضیه.
ورق زدم و ورق زدم... نی نی بازم بزرگتر شده... ولی دیگه دنیاش یه دنیای تاریک و سفید نیست. نی نی مفهوم آشغال، بیماری، ضعف، درد، غم، ناراحتی، لجن، مرض و... به جز اینا یه مفهوم تازهء دیگه رو هم فهمیده ولی قادر به شرح اون نیست: نی نی یه احساس عجیبی رو تو خودش پیدا کرده یه احساسی که قبلا نبود ولی حالا هست، شیرینه ولی کامت رو تلخ میکنه...شیرینه ولی کامت رو شیرین میکنه...این احساس شیرینه... دلشوره های شیرینیه، اضطرابه ولی لذت بخشه... لذت اوجه، لذت پرواز روحه. از دوستاش میپرسه از هرکی میپرسه همه بهش میگن عاشق شدی... خودش هم میدونه، همه میدونن... همه میدونن الا اونی که باید بدونه و بفهمه... بفهمه... بفهمه... بفهمه.....
ورق زدم و ورق زدم...صفحهء آخر کتاب رو که باز کردم، نی نی رو دیدم که توی یه لباس سفید پوشونده شده. همه دورش رو گرفتن و جملاتی رو میگن که توی بغض و آه و ناله و گریه محو میشه و زیاد مفهوم نیست: عزیزم... پسرم... گلم... . نی نی چشماشو بسته و خیلی آرومه، انگار یه بار اَبَد کیلویی رو از رو شونه هاش برداشتن، لبخند تلخ و شیرینی روی لبای نی نی نقش بسته. نی نی ساکته مثل اینکه دوست نداره هیچ جا رو نگاه کنه، مثل اینکه می خواد تو دنیای تاریک خودش تنهای تنها بمونه و کیف کنه. مثل اینکه حاضر نیست دنیاشو با هیچی عوض کنه. دنیاش ساکت، لَخت و پر از رویاست. دنیاش تاریکه، یه تاریکی سفید، یه تاریکی پر از نورهای لطیف و رنگارنگ. پر از نوازش، پر از رهایی و مرگ... همه برای آخرین بار اومدن ببیننش و بعد به دست تر خاک بسپارنش... همه اومدن، همه اومدن و هستن الا اونی که باید بیاد و باشه... باشه... باشه... باشه...... نی نی حالا مفهوم خدا، مرگ، نیستی، آرزوهای ناکام، خیانت، عشق نافرجام، رویاهای باطل و... روفهمیده. نی نی آروم زیر خاک خوابیده وهیچ کس نمیتونه این آرامش رو ازش بگیره... اون حالا زیرخاک، توآسموناست.
شبه . گورستان سرد و خاموشه . تنهاست، تنها مثل سکوت... سوز سردی از لابلای مرگ می وزه، سرد مثل ترس. نی نی حالا مطمئنه که از زندگیش راضیه. دیگه فکر نمیکنه، مطمئنه که از زندگیش راضیه. مثل اینکه تموم شد، آره خیلی زود تر از اونی که فکر میکردم کتاب مُـلا تموم شد. اما نه! صبر کن! مثل این که صدای پا، نه... صدای ناز پا میاد... سایه ای بر سر مزار نی نی و اشکی شیرین، بر قلب مزارش افتاد... خدای من... اونی که باید میومد، حالا اومده و اینجاست ... ولی حتما خودش هم کاملا میدونه که، خیلی دیره... دیره... دیره... دیره......
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:3 توسط smr
|
این وب ازان گروهی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شاهد تهران می باشد که هیچ هدف سیاسی را دنبال نمی کند.