من پسری فمنیست هستم

من پسری فمنیست هستم

درجه فمنیستی من از خیلی از خانم های ایرانی هم بالاتره. این ادعا رو دارم و باورمه

چرا؟

دیدین خانم های و دخترای جوون توی خیابون با آرایش ها و تیپ های خفن راه می رن؟

ادامه رو در ادامه مطلب بخونید و "ببینید"

ادامه نوشته

من در نمایشگاه کتاب...

این روزا به وب هر یک از دووستان که سر می زنم، در مورد بازدیدشون از نمایشگاه کتاب گفتن.

منم دیروز رفتم، پس الان بد نیست منم از این حرکت مردمی عالی تعریف کنم...(اما من همیشه متفاوت از دیگران بوده ام...)

قبلش...

یادم میاد چراغ میز تحریرم روشن نمی شد. فاز متر رو برداشتم و رفتم بالای صندلی. آخه سیم هاش از بالای کتابخونه ی روی میز تحریر پایین اومده بود.

کمی با سیم ها ور رفتم، که ترکیدن! یه جرغه ی بزرگ زد و فیوز خونه پرید. و دست من هم سوخت. حرارتش مثه شعله ای تند و ناگهانی بود...

اینو گفتم تا از متروی هفته پیش بگم.

من معمولا توی مترو می خوابم. می خوابم تا مغزم ریست شه و خونه...

چون اولین ایستگاه سوار می شم، حرم مطهر، به شیشه تکیه می دم و دستمو می ذارم روی میله ای که عمودی از کف زمین تا بالا می ره  و سرم رو بهش تکیه می دم.(توصیفم زیاد قوی نیست. ببخشید.)

اکثرا توی ایستگاه های شلوغ مردمی که ایستاده اند به دستم می خورن و منو بیدار می کنن. همونجاهاست که باید پیاده شم...

اما این هفته اتفاق عجیبی افتاد. توی خواب بودم که یهو انگار باز تجربه ی برق گرفتگی دستم تکرار شد. ناخود آگاه سیخ نشستم و دستم رو توی سینم جمع کردم. اما هنوز توی مترو بودم که!

نگاه کردم و دیدم خانمی به شیشه ی کنارم تکیه داده و این خانم که حواسش نبوده، از برخورد نشیمن گاهش با دست من، شوکی معادل 100هزار ئلت به من داده...

حالا از نمایشگاه بگم؟(خیلی پر چونه ام، نه؟)

دیروز که وارد نمایشگاه شدم، دیدم خیلی شلوغه. عاشق کتابم و بین خصلت تو وجودم، همون شوک که دست می ده بهم، باید یکی رو انتخاب می کردم.

یه خصلت دیگه هم توی وجودم هست که دوباره پس از دو سال خفت کشیدن از یه نفر، دوباره در وجودم به وجود آوردم. اینکه خودمو بسپرم دست خدا.(چون می دونم خدا بهترین محافظ و بهترین عادل و بهترین انتقام گیرنده ایه...)

درست وسط راهروها که خلوت تر بود پیش می رفتم، که یهو چشمم افتاد به عکسای دکتر شریعتی. همونی که از شما و دیگری تعریفش رو شنیده بودم و دیده بودم برداشتم از مطالبش با اینکه نخوندم، با شما فرق داه.

سریع خودمو بین دیواره ی غرفه هه و یه آقا جا کردم و سه تا از کتابای دکتر رو گرفتم: هبوط، نیایش و حسین وارث آدم.

کل این متن رو نوشتم تا بگم اگر به خدا بسپریم خودمونو، بر اساس مقدار باورمون به اون، کمکمون می کنه به چیزهایی که می خوایم برسیم.

و دوم اینکه به سفارش خودم دیگه منم شریعتی دارم.(آخه یکی رو می شناختم که به خودش می بالید شریعتی "خونده" و 600کتاب داره.

نمی دونم حالا منم باید به خودم ببالم؟!

من سهمیه نمیخواهم

و هر چه سعی کردم نشد...

سعی کردم بی تفاوت بمانم و انگار من اصلا مطلبی نخواندم اما نشد...

کاش میتوانستم بگویم من نمیترسم از سیاست اما این اجازه را ندارم

کاش مدیر وب بودم تا بتوانم بگویم این وب سیاسی هم است

پیش دانشگاهی که بودم دوستی داشتم که میتوانم به عنوان تنبلترین دانش آموز یاد کنم رتبه اش شد 40000و به برکت همین سهمیه ها شد 365والان در مهندسی پزشکی صنعتی اصفهان درس میخواند جایی که آرزوی من بود پدرش شهید نبود جانباز 10درصد یا 20درصد بود که بعدها با موتور تصادف کرد و شهید شد!!!!!!!!!!

من از این افراد زیاد میشناسم در دانشگاه خودمان فراوانند!!!!

میشناسم کسانی که برای بالا بردن درصد جانبازی شان خود را به آب و آتش میزنند

میشناسم کسانی را که الان بر صندلی های دانشگاه شهید بهشتی دارند دکتر میشوند در حالیکه در مدرسه هیچ نمیداستند !!!!

میشناسم کسانی که در اهواز تصادف کرده اند اما شهید حساب آمدند.

میشناسن کسانی که برای آنکه خود را موجی نشان دهند چه دیوانه بازی هایی که در نمیآورند!!!!!

وکسانی را میشناسم که فرمانده عملیات بودند وشهید شدند اما هیچکس نمیداند

 من اینان را میشناسم و دلم را به همین خوش میکنم

من نبودن پدر رو با اینها نمیخواهم جبران کنم شهیدان هم اینها را نمیخواستند مطمئن هستم این سهمیه ها حق و ناحق را از بین میبرد یادم میآید وقتی با شوق و شور در دانشگاه شاهد قبول شدم چقدر طعنه شنیدم که سهمیه داشت کار مهمی نکرد با سهمیه قبول شد برایم سخت بود چرا که من سهمیه ای نداشتم برای همین انتقالی گرفتم و آمدم به اینجا!!!!

من سهمیه نمیخواهم

 آنها هم نمیخواستند

سهمیه شاهد...؟!

سهمیه دانشگاهی...

امسال رفتم پیش دانشگاهی دوره تحصیلم.

بچه های دوره ی بعدی من خیلی شاکی بودن. پرسیدم چرا؟

گفتن چون حقمون ضایع شده. رتبه اول و آخرمون امسال یه نفر بود!

شاخ دراوردم. گفتم یعنی چی؟

گفتن یکی از بچه هامون رتبش شد 70000. اما با سهمیه شد 700.(تاسف خوردم. اول برای اینکه لااقل توی دوره ما رتبه 100هم داشتیم. افت کرده بودن دوستانم...)

دیشب بحث شد در مورد سهمیه. این شد که یاد اون اتفاق افتادم.

سهمیه چرا؟

یعنی منکه پدر دارم باید عقب بمونم؟ جرم من داشتن سایه ای بالای سرمه؟

این حرفا رو بارها شنیدم.

اما تا حالا فکر کردیم که اونی که پدر، سایه ی حق، بالای سرش نیست چه حالی داره؟ تا حالا فکر کردیم پدر او چرا نیست شد؟ آیا برای این نبود که پدر من بود بمونه؟

چرا انقدر خودخواه شدیم ما؟

سهمیه ی اینجوری خیلی بده.

به جای این، به خانواده ی شهدا و جانبازان برسن بهتره. اما فعلا که...

این وب سیاسی نیست. بیش از این نمی گم.

اما گاهی بد نیست خودخواه نباشیم...(توجه کنید نه چیزی رو تایید کردم، نه رد.)

زندگی...

زندگی...

چیزیه که اگر مال خودت باشه با ارزشه

اگر به پای کسی بریزیش، قول نمي دم قدرشو بدونه...

من به پاي کسي ريختم که قدر زندگي خودش رو هم نمي دونست، چه برسه به من...

و اين بي ارزشي آتشي بود بر جان با ارزشم، که سوختش، روح و وجودم بود

 

هستی من رفت....

زندگی من رفت....از پیشم پر کشید

 نبود تا وقتی برای از دست دادنش گریه میکردم چشامو ببوسه  بگه وقتی گریه میکنی چشات خوشگلتر میشه اونوقت دوتایی بخندیم

نبود تا وقتی  دلم گرفت سر رو شونه هاش بزارم یه نگاه تو چشای در یاییش کنم آروم شم

نبود تا  وقتی ترس از دست دادنش وجودمو پر کرد بغلم کنه سرشو بیاره نزدیک گوشام و بگه دیوونه من پیشتم

نبود تا صدام کنه زندگیم کجایی

نبود تا شب قبل خوابم بگه خوابای رنگی ببینی نبود منم تا صبح کابوس دیدم

هستی من نبود ...

زیر قولش زد بم قول داده بود بمونه تنها نزاره

 قول داده بود تا ته خط باهام بیاد

 قول داده بود هر وقت بهش احتیج داشتم پیشم باشه

قول داده بود قهرنکنه

اما زیر همه قولاش زد

 گفت دیگه نمتونم باید برم جای من نیس

 خواستم بگم کجا نگفتم

خواستم بگم قول دادی پیشم بمونی

خواستم بگم نرو

خواستم بگم دوستت دارم

اما نگفتم فقط گفتم خوشبخت بشی ندید و گفت تو خیلی خوبی حلالم کن بوسیدمش و گفتم

حلالت میكنم اما هنوزم از تو دلگیرم
تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم
حلالت میكنم اما نباید از خودم رد شم
تو گم میشی و من اینجا
تو رو با گریه می بخشم

و رفت رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...................

 

آدم ها

آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند...

آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند...

آدم های کوچک پشت سر دیگران حرف می زنند...

 

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند...

آدم های متوسط درد خودشان را دارند...

آدم های کوچک بی دردند...

 

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند...

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند...

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند...

 

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند...

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند...

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند...

 

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند...

آدم های متوسط پرسش هایی می پرسند که پاسخ دارند...

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند...

 

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند...

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند...

آدم های کوچک مسئله ندارند...

 

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند...

آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند...

آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند...

منبع: برد فرهنگی دانشکده علوم پایه

ز گهواره تا گور

یکی به من بگوید چه اصراری است بر تفکیک جنسیتی تو این مملکت!

بعد از مطرح شدن طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها و کتاب‌های درسی مدارس که طبق معمول یکی‌اش تکذیب شد و یکی‌اش انکار، این طرح تفکیک رنگ تابوت مرده ها در بهشت زهرا هم نوبر است!

فرض کن دم مرگ هم نمی‌گذارند سرت را راحت بگذاری و بمیری! می‌آیند تابوتت را می‌کنند آبی که یه وقت سبز نباشد!

چه معنی دارد دم مرگ هم نمی گذارند با رنگ تابوت سبز بمیری؟!

بدون درد دل