معرفي پروفسور اكبرزاده ، رياضيدان ايراني مقيم فرانسه

معرفي پروفسور اكبرزاده ، رياضيدان ايراني مقيم فرانسه

«حسن اكبرزاده» در سوم فروردين 1306 در شهر رشت به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايى را در اين شهر آغازكرد و سپس تحصيلات خود را در دبيرستان البرز تهران ادامه داد و پس از اخذ ديپلم متوسطه در رشته رياضى با درجه ممتاز وارد دانشگاه تهران شد و با احراز مقام اول تحصيلات خود را در ايران به پايان رسانيد.

او پس از اخذ مجدد ليسانس رياضى از دانشگاه سوربن پاريس و همچنين گواهينامه آناليز عالى، براى فوق ليسانس در مورد نظريه نسبيت عمومى انيشتين تحقيق كرد و درباره هندسه ديفرانسيل و فضاهاى ريمان بعد از 3 سال تحقيق، اكتشافات خود را در قالب چندين مقاله درمجله آكادمى علوم پاريس به ثبت رسانيد.

                                                

 

ادامه نوشته

دکتر مریم میرزاخانی

دکتر مریم میرزاخانی


استادیار جوان دانشگاه «پرینستون» موفق به دریافت جایزه ویژه ریاضیات محض انجمن ریاضی آمریکا شد.
به گزارش مهر، این جایزه M. and Eleanor B. Blumenthal Award for the Advancement of Research in Pure Mathematics نام دارد که به تازگی به دکتر مریم میرزاخانی محقق جوان ایرانی دانشگاه پرینستون اعطا شده است.
این جایزه که هر چهار سال یک بار ارائه می شود، تنها به محققی اعطا می شود که پایان نامه دکتری منحصربفردی در زمینه پتانسیل قابل توجه آینده ریاضیات ارائه کرده باشد و اکنون دکتر میرزاخانی در نخستین روزهای سال 2009 موفق به کسب چنین جایزه ارزشمندی شده است.
این جایزه اخیرا در جریان برگزاری نشستی وی‍ژه ریاضیات در واشنگتن به دکتر میرزاخانی اعطا شده است.
به گزارش مهر، دکتر مریم میرزاخانی استادیار جوان دانشگاه«پرینستون»، چند ماه پیش نیز به عنوان یکی از 10 مغز برتر آمریکای شمالی معرفی شد و به او لقب سد *** دادند.
وی در سال های ۷۳ و ۷۴ ( سال سوم و چهارم دبیرستان) از مدرسه‌ فرزانگان تهران موفق به کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ در المپیاد جهانی ریاضی هنگ کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی گرفت.
سال بعد یعنی ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی کانادا با ۴۲ امتیاز از ۴۲ رتبه اول و طلای جهانی را به دست آورد. وی دانش آموخته برجسته دانشگاه صنعتی شریف در رشته ریاضیات بوده است.
در سایت اینترنتی انجمن ریاضیات آمریکا آمده است: اعطای جایزه ریاضیات محض به دکتر میرزاخانی به دلیل نظریه فوق العاده خلاقه وی در زمینه تاثیرگذاری ریاضیات در آینده صورت گرفته است.

 

درود بر دوست

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت ها طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شود و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی در آن جاری بود.

رهگذر رو به دروازه بان کرد:«روز بخیر، اینجا کجاست که انقدر قشنگ است؟»

دروازه بان:«روز بخیر، اینجا بهشت است.»

-«چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه ایم.»

دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت:«می توانید وارد شوید و هرقدر دلتان می خواهد بنوشید.»

-«اسب و سگم هم تشنه اند.»

دروازه بان:«واقعا مطئسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.»

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاظر نبود به تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.

پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه،دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در سایه درختی دراز کشیده و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالا خوابیده بود.

مسافر گفت:«روز بخیر.» مرد به گرمی جواب داد.

- ما خیلی تشنه ایم. من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ ها چشمه ای هست. هرقدر که می خواهید بنوشید.»

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت:«هر وقت دوست داشتید، می توانید برگردید.»

مسافر پرسید:«فقط می خواهم بدانم اسم اینجا چیست؟»

- بهشت.

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است.

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:«باید جلو دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود.

- کاملا برعکس! در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند. چون تمام آنهایی که حاظرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می مانند... 

حرف فرزانه...

جوانی نزد انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟

گفت: آدم هایی را که می آیند و می روند و گدایی را که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم!

مرد وارسته گفت: دیگر دیگران را نمی بینی!

            آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند، شیشه.

            اما در آینه لایه نازکی از نقره پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی.

            این دو شیء شیشه  ای را با هم مقایسه کن. با شیشه دیگران را می بینی و به آنها احساس محبت می کنی. اما وقتی شیشه از نقره پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.

            تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری تا بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان داشته باشی.

منبع