به رفیقم گفتم:"از
خدا نمی ترسی." آخه کارهایی می کرد مخم سوت می کشید. انقدر که کرم می ریخت. خودشم احتمالا می
دونست و به دلایلی که بازم خودش می دونست اونجوری رفتار می کرد.
اما در جواب این حرف
من:"از خدا نمی ترسی" گفت اصلا تو کی هستی که اینو بگی؟ بعدم مگه خدا
ترس داره؟ من و خدا رفیق فابیم...(املاشو درست نوشتم؟ از این لغات خودم به شخصه استفاده نمی کنم)
به قدری ازش ناراحت
بودم که جوابشو ندادم. البته خدا تنهام نذاشت. برای آروم کردنم بردم به یکی از
خاطرات دور از حدودای اواسط عمرم...
برد موقعی که همه چی
خوب بود و من در دارالقرآن مدرسه، تو سال های راهنمایی از صحبت ها و اتفاقات،
بیشترین لذت رو می بردم. بردتم موقعی که داشتم پرورش میافتم. و بردتم به موقعی که
همین سوال و جواب مطرح شد!
یکی از بچه ها پرسید:"مگه
خدا ترس داره؟" منم که می خواستم بگم مثلا با خدا رفیق و افطاری خونه هم می
ریم، گفتم:"نه، خدا ترس نداره." همون جوابی که حالا این رفیق نامردم داده بود.
اما حاج ناصر مالکی که
بزرگترین شخصیت زنده ایه که شناختم،(امام حسین و ... فوت شدن...) از اشتباه درم
آورد. گفت:«خدا ترس نداره. دور شدن از خدا ترس داره. وقتی می گیم بترس از خدا،
یعنی بترس و انجام نده کاری رو که از خدا دورت می کنه.»
این جوابو به پسرک
ندادم. چون اون که مثه من آقا مالکی رو نمی شناسه و به حرفش ایمان نداره. برای
همین رفتم توی فکر. گفتم خدایا، یه طوری کمکم کن اون بنده ی خوبتو(!!!) از اشتباه در
بیارم(همه خوبن مگر اینکه خلافش ثابت بشه)
نه برای خودم. نه برای
ثوابش. برای خودش که انقدر کله ..(نوعی حیوان از نوع چهارپایان که صدای خوشی داره(عر عر)) نمونه.
از دیروز تا امروز صبح
به این فکر کردم و از خدا،(تهه دلم. نه با زبون،) یاری طلبیدم. و امروز صبح خدا
جوابمو داد...
«همانا آنانکه بترسند
پروردگار خویش را نهان آنان را آمرزشی و مزدی بزرگ است. آیه12، سوره مُلک»
گفتم خدایا دمت گرم.
خیلی بزرگ مردی کردی!
با خودم گفتم حالا می
تونم دماغشو به خاک بمالم. می تونم بگم:"دیدی اشتباه
کردی؟"
خوب تقصیر منه؟ خدا
ابلیس رو زندانی کرده توی این ماه مبارک. اما من که هستم!(الان نفس عماره ام عرض
اندام کرد: من) خدا اینو گفته بود تا باز هم مثه همیشه مراقب بندش باشه.
نگفته بود تا یوقت من برای سود خودم اونو از اشتباه در بیارم! البته منم نمی
خواستم ناراحتش کنم. هیچوقت نمی خواستم و نمی خوام.
خلاصه. خدا بعدش که اون
فکرا از سرم گذشت، گفت:«بگو اوست خدای مهربان ایمان آوردیم به او و بر او توکل
کردیم به زودی بدانید کیست آنکه اوست در گمراهی آشکار.آیه29، سوره مُلک»
گفتم ای بابا. خدایا
منم بندتم ها! کمک من نمی کنی؟
دوباره اون
"من" گفت خوب لازم نیست این آیه رو بگی! تو می خواستی از اشتباه درش
بیاری...
دو دل بودم. به خاطر کل کل، دلم نمی خواست آیه دوم رو بگم. اما وجدانم تا اون لحظه قوی
تر بود.(شاید اگه تا الان می موندم همونجور، زمان نتیجه رو عکس می کرد.)
گفتم خدا هوا اون بندشو
داره، باورتون نشد. می دونین چرا؟ چون جلوتر صراحتا از زبون من به خودش گفت:«وادارم
در آن(منظور امروز بود،) به عدل و انصاف و آسوده ام دار از هرچه می ترسم به عصمت
خودت ای عصمت خائفان» دیدین؟ خدا بخواد از کسی مراقبت کنه، می کنه!
منم دست اون
"من" بی شرف رو بستم و فرستادمش تو دلم، تا دلمو آشوب کنه. البته خدا
گفت هوا منم داره:«و آسوده ام دار از هر چه می ترسم.»
حالا فقط باید صبر کنم
تا ببینم خدا چه می کنه...