همین سه شنبه داشتم می رفتم خونه.

اما اتوبوس نبود تا سوار شیم. اتوبوس قبلی، همون پیش پای من رفت. من شدم اولین نفر که جبهه ی منتظران پشتم صف کشیدن.

ایستادیم تا اتوبوس بعدی اومد. همه مراقب بودن تا کسی حق رو نا حق نکنه، جز من.

راستش حال خوشی نداشتم به دلایلی.

موقعی که اتوبوس داشت توقف می کرد، آقایون فریاد کشیدن: دره جلو رو ببند.

و موقعی که در عقب باز شد، همه برگشتن به من نگاه کردن، یعنی بفرما.

با بی اهمیتی راه افتادم سمت در، که یکی از پیرمرد ها جلوتر رفت بالا. یهو صداها اوج گرفت.

منم رفتم بالا و سر جای همیشگیم، کنار پنجره نشستم. برام مهم نبود اون پیرمرد جلوتر رفته بود. چون بزرگتر بود و...

اما جوونی که محاسن برادرای بسیجی رو داشت و جلوم نشسته بود، برگشت و رو به پیر مرد که پشتش نشسته بود گفت: مگه ندیدی صف رو؟

پیرمرد گفت: همه حق رو ناحق می کنن، منم کردم.

برادر گفت: مگه اینجا قانون نداره؟

پیرمرد گفت: چرا. حکومت ما قانون جنگل داره.

تو دلم گفتم حاج آقا برای اعتقاد به قانون جنگل، یکم سنتون زیاد نیست؟! چه کرده برادر سروش که پیرمردا هم بهش اعتقاد دارن!

اما جوون گفت: همین شماهایین که جنگلش کردین.

من چیزی نگفتم. جوون از حق می گفت. اما چرا حواسش نبود حقی که اون بالا نشسته، گفته احترام بزرگترا واجبه؟

اما چیزی به جوون نگفتم.

وقتی پیشونی داغمو به شیشه ی خنک چسبوندم و چشممو بستم، به خودم گفتم: کی حق دیگری رو رعایت می کنه:؟ مگه حقه من اون بود که اون رفتارو باهام بکنه؟

به این نتیجه رسیدم که حق چیه، خدا کشکه.