خاطرات مهر 88

سلام بجه ها دلم واستون یه ذره شده انقد دوس دارم بیام دانشگاه وای نمیدونید چقد دلم واسه شاهد و بچه هاش تنگ شده واسه دکتر نصر دارم بال بال میزنم نمیتونم بیام دیدنتوندلم واسه دانشکده ها و مهدیه بیامبر اغظم واسه سلف واسه ساختمونای نیم ساخته واسه راههای عجیب و غریب تنگ شدهیادش بخیر کلاس فارسی با استاد برجساز آقای طاهری و مصاحبی هم بودن وای سحر یادته گفتم غالیه با غین علی مینویسیمکلاس فیزیکو نگو دکتر صالحی یادتونه نمیزاشت برم خوابگاه شام بگیرمآخ گفتم فیزیک یاد آز افتادم با باسم جوناوففف تنها درسی که دارم اینجا دوباره میگذرونم بم ده داده بود اینجا باید ۱۲ میشدموای راستی آقای یادگاری چطوره با اون دوسشون اسمش یادم رفت نه یعنی اسمش یادمه روح ا... فامیلیش چی بودکلاس مبانیبجه ها یادتونه چقدر اذیت میکردیم  راستی آقای امیدی هنو نماینده هست یادتونه چطوری رای آورد خودش رفت جلو اسمارو نوشت ما هم که همو نمیشناختیم الکی گفتیم نماینده خودتون هه راستی آقای فراهانی مزرعه چطوره دلم واسه صحبتهای پرفوسورانشون تنگ شد اگه دیدینش ازش تشکر کنید آخه اونروز با دکی صالحی حرفید اونم فیزیک بم نمره داد سحر  hi گفتی یادته چقدر hi lمیکردی آخخخخخخخخخخخخی

شنیدم بوفه تغذیه سیار(فاطی عمادی )هم انتقالی گرفت آخ که دلم لک زده واسه خوراکیهاش

سمیرا جون تو خوبی یادته این سحر چقد منو اذیت میکرد اممممممممم سحر میدونی چیه من خواب دارم!!!!!!

محدثه خبری ازت نی وای یاد مشهد افتادم یادته جه کارایی میکردیم عباسی نژاد دلش خوش بود ما سه تا شدیم انتظامات یادته گفتم الام ما رو طلاق میده وای خدا  دارم میمیرم از خنده

سحر یادته چه حجابی میکردی تند تند عکس میگرفتی تاکسی صلواتی یادته اصرار میکردم بیاین سوار شیم من خسته شدم

یاد تونه گم شدیم بعد الکی گفتیم رفتیم دور  زدیم

محدثه آخر عطر باربی ویکند نخریدیماااااااااا

من هنو اون عطرو قاب یادگاری مشهد آقای مراد آبادیو دارم یکی دیگه هم بود اما یادم نمیاد

اوه راستی یه آقای نجفی هم بود وای

اوه تا یادم نرفت از آقای طاهری عذر خواهی کنم (بوی سیگارررررررر)

میگم آقای محمد زاده انتقالی گرفت؟

وای دلم لک زده براتون.... دعام کنیدااواقعا نمیتونم بیام اونجا

دوستون دارم

در روز مادر، جاي مادرهاي رفته خاليست

فردا روز مادر است

مادرم نیست

فکر میکنم که همه هستی برایم بزرگترین نامادری هاست

ای کاش بی مادری هرگز از مادر زاده نمیشد

مادر !در این عصر بی نوازش و بی مهر زندگی از دست رفته یعنی:

نوازش دستهای تورا از دست دادن...

تقدیمی به دوست عزیزم که مادرش در کنارش نیست

من سهمیه نمیخواهم

و هر چه سعی کردم نشد...

سعی کردم بی تفاوت بمانم و انگار من اصلا مطلبی نخواندم اما نشد...

کاش میتوانستم بگویم من نمیترسم از سیاست اما این اجازه را ندارم

کاش مدیر وب بودم تا بتوانم بگویم این وب سیاسی هم است

پیش دانشگاهی که بودم دوستی داشتم که میتوانم به عنوان تنبلترین دانش آموز یاد کنم رتبه اش شد 40000و به برکت همین سهمیه ها شد 365والان در مهندسی پزشکی صنعتی اصفهان درس میخواند جایی که آرزوی من بود پدرش شهید نبود جانباز 10درصد یا 20درصد بود که بعدها با موتور تصادف کرد و شهید شد!!!!!!!!!!

من از این افراد زیاد میشناسم در دانشگاه خودمان فراوانند!!!!

میشناسم کسانی که برای بالا بردن درصد جانبازی شان خود را به آب و آتش میزنند

میشناسم کسانی را که الان بر صندلی های دانشگاه شهید بهشتی دارند دکتر میشوند در حالیکه در مدرسه هیچ نمیداستند !!!!

میشناسم کسانی که در اهواز تصادف کرده اند اما شهید حساب آمدند.

میشناسن کسانی که برای آنکه خود را موجی نشان دهند چه دیوانه بازی هایی که در نمیآورند!!!!!

وکسانی را میشناسم که فرمانده عملیات بودند وشهید شدند اما هیچکس نمیداند

 من اینان را میشناسم و دلم را به همین خوش میکنم

من نبودن پدر رو با اینها نمیخواهم جبران کنم شهیدان هم اینها را نمیخواستند مطمئن هستم این سهمیه ها حق و ناحق را از بین میبرد یادم میآید وقتی با شوق و شور در دانشگاه شاهد قبول شدم چقدر طعنه شنیدم که سهمیه داشت کار مهمی نکرد با سهمیه قبول شد برایم سخت بود چرا که من سهمیه ای نداشتم برای همین انتقالی گرفتم و آمدم به اینجا!!!!

من سهمیه نمیخواهم

 آنها هم نمیخواستند

هستی من رفت....

زندگی من رفت....از پیشم پر کشید

 نبود تا وقتی برای از دست دادنش گریه میکردم چشامو ببوسه  بگه وقتی گریه میکنی چشات خوشگلتر میشه اونوقت دوتایی بخندیم

نبود تا وقتی  دلم گرفت سر رو شونه هاش بزارم یه نگاه تو چشای در یاییش کنم آروم شم

نبود تا  وقتی ترس از دست دادنش وجودمو پر کرد بغلم کنه سرشو بیاره نزدیک گوشام و بگه دیوونه من پیشتم

نبود تا صدام کنه زندگیم کجایی

نبود تا شب قبل خوابم بگه خوابای رنگی ببینی نبود منم تا صبح کابوس دیدم

هستی من نبود ...

زیر قولش زد بم قول داده بود بمونه تنها نزاره

 قول داده بود تا ته خط باهام بیاد

 قول داده بود هر وقت بهش احتیج داشتم پیشم باشه

قول داده بود قهرنکنه

اما زیر همه قولاش زد

 گفت دیگه نمتونم باید برم جای من نیس

 خواستم بگم کجا نگفتم

خواستم بگم قول دادی پیشم بمونی

خواستم بگم نرو

خواستم بگم دوستت دارم

اما نگفتم فقط گفتم خوشبخت بشی ندید و گفت تو خیلی خوبی حلالم کن بوسیدمش و گفتم

حلالت میكنم اما هنوزم از تو دلگیرم
تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم
حلالت میكنم اما نباید از خودم رد شم
تو گم میشی و من اینجا
تو رو با گریه می بخشم

و رفت رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...................

 

ز گهواره تا گور

یکی به من بگوید چه اصراری است بر تفکیک جنسیتی تو این مملکت!

بعد از مطرح شدن طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها و کتاب‌های درسی مدارس که طبق معمول یکی‌اش تکذیب شد و یکی‌اش انکار، این طرح تفکیک رنگ تابوت مرده ها در بهشت زهرا هم نوبر است!

فرض کن دم مرگ هم نمی‌گذارند سرت را راحت بگذاری و بمیری! می‌آیند تابوتت را می‌کنند آبی که یه وقت سبز نباشد!

چه معنی دارد دم مرگ هم نمی گذارند با رنگ تابوت سبز بمیری؟!

این زن است....

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است....

بچه ها این مطلب رو از وبلاگ یکی از دوستام گرفتم

فاصله خوشبختی

میگه نمیرسم خیلی دویدم اما نمیرسم رفته توی بانکهای جورواجور حساب باز کرده هر جا هم از رب و چیپس و پفک جایزه بدهند میدوه میره جنساشونو میخره هر چی میخوام قانعش کنم که فایده نداره به چه امیدی چه احتمالی  راه رسیدن دویدنه بدو بی فایدهاس انگار میخواد یکشبه بپره براش صغری کبری میکنم که عزیز دل من نابرده رنج ...که هنوز حرفم تموم نشده از احتمال برنده شدن تو یه مسابقه برنده شدن یه آپارتمان میگه انگار دنبال معجزه اس یه چیز تکون دهنده که پرتابش کنه یه شگفتی بزرگ . مدام نصیحتش میکنم اما گوش نمیده حوصله اش از حرفام سر میره بالاخره به حرف میاد طفره نمیره میگه ببین ما مثل پنگوئن ایم پنگوئن هایی که روی یخ های قطبی کنار هم اند فاصله خوشبختها و بد بختها زیاذ نیست  میشه راه رفت یا حتی دوید  و به اونها رسید اما یک دفعه  تکه خوشبختها ترک میخوره خوشبخت ها رو آب شناور میشن و میرن حالا دیکه دویدن راه رسیدن نیست فقط یک پرتاب  یک معجزه به داد آدم میرسه تا باز فاصله ات با خوشبختها و خوشبختی کم بشه... .فقط پرتاب راستی این ماه سه تا قرعه کشی...

خوشحالم طفره نرفته اما ناراحتم  که چرا جوابی ندارم انگار باید جنبید راست میگه که یخ ها مدام در حال شکستن اند که فاصله ها طی نشدنی میشن که ما مدام میدویم و یخ ها مدام میشکنندو خوشبختی مدام میرود.

سلام پینوکیو

پینوکیو سلام این نامه را برای تو مینویسم وچون آدرست را ندارم توی وبلاگ میگذارم شاید بخوانی

کجایی تو پینوکیوشنیده ام جدی جدی آدم شده ای و رفته ای به دنیای آدمها.میدانستم. از همان اول که آرزو داشتی پسر واقعی بشوی میدانستم آدمها همه همین طوریند دیگر. تو دنیایشان نه از فرشته مهربان خبری هست نه از شهر بازی بچه ها نه از مهربانی پدر ژپتو نه از درخت پول و نه از باقی تخیلات .آنجا حتی گربه نره وروباه مکار هم پیدا نمیشود .توی دنیای آدمها هرچه قدر هم حقه باز و دغل باشی باز هم میتوانی خودت را آدم جا بزنی و هر چقدر هم دروغ  بگویی دماغت دراز نمیشود . آخه تو رفته ای دنیای آدمها چه کار؟؟!با آن ساده دلی ات چطور میخواهی در دنیای آدمها دوام بیاوری پینوکیو؟!تو که خودت دیدی توی همان کارتون آدمها جه بلایی سرت آوردند یک بار تبدیلت کردند به الاغ یک مدت عروسک خیمه شب بازی ات کردند یکبار هم نزدیک بود بیاندازنت توی آتش.حالا چه قدر اصرار داشتی خودت هم تبدیل به آدم بشی نمیدانم. میماندی توی کارتون شیطنتت را میکردی!چرا نماندی؟ چرا رفتی؟فکر نکردی ما بدون توو باقی کودکیمان مثل خودت آدم میشویم و غرق دنیای بزرگا؟!

پینوکیو من از دنیای آدمها خسته شدم منتظر توام  تا باز بیایی وتوی تلویزیون ببینمت ...برگرد پینوکیو...برگرد.

 

از استفاده از تیغ معذوریم

مدل موهات چیه

مارک کرم پودرت رو برام اس ام اس کن.

ابروهاتو بد اصلاح کردی

رنک موهات به صورتت میاد

....

اینا حرفای دو خانم جوان نیست!!بلکه حرفهای دو پسر جوونیه که تو خیابون جلوی من راه میرفتند.

*

"اصلاح صورت وابرو

فرم مو

جدیدترین مدلهای مو

انواع ماسکهای صورت"

اینها تبلیغات یک سالن آرایش زنانه نیست بلکه شیشه نوشته یک سلمانی مردانه اس!!

*

من وقتی این رو دیدم وآن حرفهای بالا را شنیدم انگار تو این سرما آب سرد ریختند تو سرم اما نا امید نشدم آخه تو محله مادر بزرگم سلمانی ای هست که از بیست سال پیش هنوزچایی اش تازه دم است و موج رادیواش روی رادیو پیام تنظیم شده است وهنوز روی شیشه مغازه اش نوشته"از استفاده از تیغ معذوریم"

من تنهایم...

در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم شایداینست دلیل تنهایی مان...دکتر علی شریعتی

امتحانات من...

-اه عجب سولایی داد

-دیدی [...]چقدر سخت گرفت عجب ادمی گشت گشت سختترین سوالا رو داد

-وای من که می افتم

-اه چقدر وقت کم بود من تازه سوال 5 بودم

-وای دیدی چه اثباتی داد تمام وقتمو گرفت

-استاد خیلی ...........

*همه اینا به همراه چندتا جمله و یا کلماتی که سانسور شد!حرفهایی بود که روزای سخت و نفسگیر امتحانا وقتی از پله ها میومدم پایین شنیده میشد تو خیلی از موارد موافقم واقعا گاهی استادا واقعا سوالا رو جوری طراحی میکنن که انگار میخوان از دانشجو زهر چشم بگیرن.

باورتون نمیشه؟نمونه اش همین درس معادلات استاد دو تا سوال داد که وقتی بعد امتحان از خودش پرسییم چه طور حل میشه خندیدو گفت نمیدونم میخواستم هنر حل کردنتونو ببنم!!!!!!!!!!!!!

کاش استادا این مطلبو میخوندن......

آخه اساتید محترم درهمون حدی که درس دادید از دانشجو بخواید بابا مگه با دانشجوسر لج دارید؟

*موقع تایپ این مطلب بودم که بابام اومد بدون اینکه متوجه بشم خوند بعد خندید و گفت آخه بابایی چرا شما دانشجوها انقدر راحت طلب شدید بابا اگه استاد بخواد عین کتاب و جزوه اش بکه دیکه چرا به شما بگن دانشجو ؟ باید جست جو کنید خب.الان که تازه وضعیت شما خوبه دوران ما......

که یه هو صدای داداشم اومد:پدر من اون موقع زمان شما ب.د اون موقع هر چی بود تمام شد الان ماییم نل سوم انقلابتون الان شرایط برای ما فرق کرده.ما همینیم شما تا کی میخایو بشینید و از با نکاه به دور دست از غصه های نسلتون بگیید بابا نسل مانسل غرغروییه نسل سختی نیست به قول خودتون ما لذت جنگ و از دست دادیم ما وقتی به دنیا اومدیم که سخی هاتون تموم شد ا مثل شما تو اوج انقلاب وبحبوحه جنگ نبودیم ما هینیم دیکه به بحث تکراریه پدر و برادرم گوش ندادم نمیدونم حق با کدومه به نظر من هر دو تا راست میگن شما کمکم کنید.....

اون لحظه تو چه حسی داری؟

چشماهیت را ببند وآن لحظه عجیب را تصور کن جایی که بین زمین و آسمان هستی تازه میخواهی اوج بگیری که یک دفعه اتفاق شروع میشود. تو قطعا میدانی که بعد از چند ثانیه میمیری شاید 25 تا30 ثانیه دیگرهمه چیز تمام میشود.باید توی این چند ثانیه به یک چیزهایی فکر کنی چیزهایی که از دستش میدهی آرزوهایی که به آن نمیرسی شاید تصویر عزیز ترین کسانت جلوی چشمانت باشد شاید تصویر همسرت,مادر خواهر پدر برادر و یا هر کس دیگری... .اصلا ممکن است فرصت این چیزها را هم نداشته باشی و حسرت همین را هم به دلت بگذارد تو میدانی که میمیری اصلا همه آنهایی که همراهت هستند میدانند که میمیرند خیلی لحظه عجیبی است لحظه ای که با تمام وجود باید خودت را تسلیم مرگ کنی. تو به این فکر میکنی که اگر سوار آن بویینگ707 مرگ بودی آن یک دقیقه چه کاری میکردی .قطعا کمتر کسی با این لحظه مواجه میشود اینکه بدانی بعد از چند ثانیه حتما میمیری وآغوشت را برای این مهمان ناخوانده-مرگ-آماده کنی.تو میمیری اما اینکه کجا وچگونه معلوم نیست شایذ تو قرار بود مسافر آن بوییک باشی ونبودی شاید تو قرار بود امروز بمیری و نمردی شاید تو همین الان همین امروز و یا فردا و فردا ها بمیری...؛اینکه کی بمیر یمهم نیست مهم این است که در آن چند ثانیه چه حسی داشته باشی.

اون لحظه تو

چشماهیت را ببند وآن لحظه عجیب را تصور کن جایی که بین زمین و آسمان هستی تازه میخواهی اوج بگیری که یک دفعه اتفاق شروع میشود. تو قطعا میدانی که بعد از چند ثانیه میمیری شاید 25 تا30 ثانیه دیگرهمه چیز تمام میشود.باید توی این چند ثانیه به یک چیزهایی فکر کنی چیزهایی که از دستش میدهی آرزوهایی که به آن نمیرسی شاید تصویر عزیز ترین کسانت جلوی چشمانت باشد شاید تصویر همسرت,مادر خواهر پدر برادر و یا هر کس دیگری... .اصلا ممکن است فرصت این چیزها را هم نداشته باشی و حسرت همین را هم به دلت بگذارد تو میدانی که میمیری اصلا همه آنهایی که همراهت هستند میدانند که میمیرند خیلی لحظه عجیبی است لحظه ای که با تمام وجود باید خودت را تسلیم مرگ کنی. تو به این فکر میکنی که اگر سوار آن بویینگ707 مرگ بودی آن یک دقیقه چه کاری میکردی .قطعا کمتر کسی با این لحظه مواجه میشود اینکه بدانی بعد از چند ثانیه حتما میمیری وآغوشت را برای این مهمان ناخوانده-مرگ-آماده کنی.تو میمیری اما اینکه کجا وچگونه معلوم نیست شایذ تو قرار بود مسافر آن بوییک باشی ونبودی شاید تو قرار بود امروز بمیری و نمردی شاید تو همین الان همین امروز و یا فردا و فردا ها بمیری...؛اینکه کی بمیر یمهم نیست مهم این است که در آن چند ثانیه چه حسی داشته باشی.

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعااست. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.لطفاً آمین بگوئید:
آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

ادامه نوشته

گریه کردم...

گریه کردم تو ندیدی تو صدایم نشنیدی

گریه کردم مثل اشکی از دو چشمم نچکیدی

گریه کردم تا پس از من با کس دیگر نمانی

من ساده هستم اکنون،تو کنار دیگرانی........

پوزش

سلام خدمت همه برو بچه ها با حال وبلاگ

با یه غیبت طولانی دوباره برگشتم واقعا از همه تون عذر میخوام که بی خداحافظی رفتم اما از این به بعد قول میدم دیکه اینطور نشه بچه ها ازتو ن میخوام برام دعا کنید مشکلی برام پیش اومده داره دیوونم میکنه.ممنونم

(از اینکه انقدر صمیمی و راحت وبه دور از نکته های ادبی واستون پست گذاشتم معذرت میخوام)

تنها تو بخوان

خدا یکی از آن دلهای ترد و شکننده را به من داده که خیلی وقتها کار دستم میدهد و موجب آزار من ودیگران میشود ذلی که با تلنگری میشکند و با نوازشی آرام میگیرد همه میدانند که من به خاطر چیز های کوچک می رنجم  اما همه که نمیتوانند  تمام حواسشان به من باشد من هم چنین انتظاری از همه ندارم اما تو برای من همه نیستی اگر چه همه هستی من  هستی وشاید به همین خاطر است که روی تو یک جور دیگر حساب میکنم با اینکه همیشه حسابم ضعیف بوده شاید این قانون طبیعت و ویژگی دذاتی آدم هاست  که هر چه قدر به هم نزدیک ترباشند انتظارا تشا ن از هم بیشتر میشود ودوست دارند طرف مقابلشان  بیشتر از همه هوای آنها را داشته باشد بنابر این من به همان اندازه که از دلم میخواهم برای مسائل کوچک رنجیده نشود از دلبندم هم انتظار دارم دل مرا به خاطر چیز های کوچک نشکند یا بهتر بگویم دلم را به بهای ناچیز نفروشد چون این دلم فکر میکند  پشت این مسائل ساده و به ظاهر کوچک بی توجهی های بزرک نهفته.از تو خواهش میکنم لااقل تو انقدر دلم را ساده نشکن.

مشکلامون حله!!

سخنگوی کمیسیون اقتصادی مجلس گفت چندی پیش وزیر کار طی مصاحبه ای اعلام کرد بیکاری در کشور کاهش پیدا کرده است. نامه ای به وزیر کارنوشته ودلایل کاهش بیکاری را جویا شدم وزیر کار پاسخ در پاسخ به نامه بنده نوشت تعریف کار را عوض کردیم در تعریف جدید به کسی که هفته ای یک ساعت کار کند شاغل اطلاق میشود در تعریف قبلی شاغل به کسی گفته میشد که هفته ای دو روز کار میکرد.

وقتی کسی یک نوآوری میکند بایذ از او یاد گرفت حالا که با عوض کردن تعریف مشکل میشود آن را طرف کرد خب ما هم نشان میدهیم بلدیم

نرفتن به جام جهانی:میگوییم رییس سازمان تربیت بدنی تعریف جام جهانی را عوض کند حضور درمرحله مقدماتی را بعد از این میگوییم جام جهانی فوتبال.این جوری ما در تمامی دوره ها حضور پیدا کرده ایم مثل برزیل!به همین راحتی!میشود گفت که تعریف قهرمانی را هم عوض کنند مثلا مسابقه ایران با امارات را بگوییو فینال. این جوری ما در پنج شش دوره قهرمان جام جهانی میشویم .باز هم مثل برزیل!فقط یک مشکل میماند آنهم اینکه یکی باید رو داشته باشد وبلند شود و اینها روبه رییس فیفا هم بگوید.

مشکل خط فقر مردم:میگوییم هر کس که مثل مردم اتیوپی پوستش به استخوان رسیده باشد و میشود تعداد دنده هایش را شمرد فقیر است آن موقع در این مملکت بی پول نداریم البته باز هم یک مشکل وجود دارد تعداد مرفهین بی درد یعنی کسانی که پوستشان به استخوانشان نرسیده به طرز چشمگیری افزایش پیدا میکند.

دیدید که تمام مشکلات با این راه کار هوشمندانه وزیر حل شد حل بقیه مشکلات با خودتان

xپارتی

برای خودشان حرکات موزون میکنند یکیشان زلزله ای است برای خودش.آن وسط کولاکی راه انداخته که نگو بقیه هم دستهایشان را مشت کرده اند بالا گرفته اند ودر حالی که دور هم ایستاده اند بالا و پایین میپند.رقص نور هم دارند لابد.صدای موزیک ودصست زذن هایشام را میشنوم این قسمتش شاید یک خورده توهم فانتزی باشد اما بالا پایین پریدنشان را حس میکنم صدای بیس موزیک زیر پوستم غوغا میکند.توی دستم توی گردنم توی همه رگهایم.با هر بیس جریانی درون بدنم راه می افتد و خوشحالی را به تمام وجودم میرساند جشنی به پا کرده اند دیدنی. من که نمیبینم اما حسش که میکنم جشن به افتخار مهمانی است که می آید سلول ها برای خودشان جشن گرفته اند وبا ضربه قلب حرکات موزون میکنند خوشحالیشان پایان ندارد ذرات بدنم به حرکت افتاده اند و خوشحالند از این معصو میتی که میآید مهمانی که پاکی میاورد ماه رمضان است ومن هم خوشحالم روزه میگیرم واگر قسمت باشد گناه نمیکنم اگر در توانم باشد پاک میشوم اگر خدا بخواهد

پتروس سلام

پتروس جان سلام!خوبی؟انگشتت خوب است؟

راستی میدانی نسل سوخته یعنی چه؟

در فرهنگ ما نسل سوخته به نسل سوم میگویند.نسلی که با جنگ بدنیا آمد ودر بحبوحه بیکاری و بحران ازدواج به دنبال کار و ازدواج است.

راستی پتروس راحت کار پیدا میکنی؟جوانان ما که اینجا بسیار تنبل تشریف دارند.مشکل بیکاری فقط خودشان هستند نه چیز دیگر.آخر دل به کار نمیدهند.میدانی حرفم سند هم دارد.

پتروس راستی ازدواج کرده ای؟شما در ولایت خودتان مهریه هم دارید؟ما که باید به تعداد سال های تولد دختر خانم سکه طلا  به خانم بدهیم.البته ایرادی ندارد،در عوض دلت بسوزد،به ازای هر بچه به ما یک میلیون تومان جایزه میدهند.راستی در ولایت شما با یک میلیون تومان چند بچه میتوان بزرگ کرد؟

ما اینجا مکان هایی داریم که به آنها سینما میگوییم شما هم چنین چیزهایی دارید؟اینجا با 4هزار تومان میرویم شیر و عسل میبینیم اگر باب میلمان نبود تسویه حساب را میبینیم وای پوپک و مش ماشاءالله را که نگو یکی از یکی بهتر.میکویند سینما درس زندگی میدهد در ولایت ما کگلملا این حرف صدق میکند.

ببخشید وقتت را گرفتم راستی اگر انگشتت خسته شد،ما اینجا جوانان تنبلی داریم که حاضرند فقط بنیشینند و حای تو سوراخ سد را بپوشانند.راستی برای این کار حقوق هم میگیری؟