اون لحظه تو چه حسی داری؟
چشماهیت را ببند وآن لحظه عجیب را تصور کن جایی که بین زمین و آسمان هستی تازه میخواهی اوج بگیری که یک دفعه اتفاق شروع میشود
. تو قطعا میدانی که بعد از چند ثانیه میمیری شاید 25 تا30 ثانیه دیگرهمه چیز تمام میشود.باید توی این چند ثانیه به یک چیزهایی فکر کنی چیزهایی که از دستش میدهی آرزوهایی که به آن نمیرسی شاید تصویر عزیز ترین کسانت جلوی چشمانت باشد شاید تصویر همسرت,مادر خواهر پدر برادر و یا هر کس دیگری... .اصلا ممکن است فرصت این چیزها را هم نداشته باشی و حسرت همین را هم به دلت بگذارد تو میدانی که میمیری اصلا همه آنهایی که همراهت هستند میدانند که میمیرند خیلی لحظه عجیبی است لحظه ای که با تمام وجود باید خودت را تسلیم مرگ کنی. تو به این فکر میکنی که اگر سوار آن بویینگ707 مرگ بودی آن یک دقیقه چه کاری میکردی .قطعا کمتر کسی با این لحظه مواجه میشود اینکه بدانی بعد از چند ثانیه حتما میمیری وآغوشت را برای این مهمان ناخوانده-مرگ-آماده کنی.تو میمیری اما اینکه کجا وچگونه معلوم نیست شایذ تو قرار بود مسافر آن بوییک باشی ونبودی شاید تو قرار بود امروز بمیری و نمردی شاید تو همین الان همین امروز و یا فردا و فردا ها بمیری...؛اینکه کی بمیر یمهم نیست مهم این است که در آن چند ثانیه چه حسی داشته باشی.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 14:59 توسط ِAfllatus
|
این وب ازان گروهی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شاهد تهران می باشد که هیچ هدف سیاسی را دنبال نمی کند.