این روزا به وب هر یک از دووستان که سر می زنم، در مورد بازدیدشون از نمایشگاه کتاب گفتن.

منم دیروز رفتم، پس الان بد نیست منم از این حرکت مردمی عالی تعریف کنم...(اما من همیشه متفاوت از دیگران بوده ام...)

قبلش...

یادم میاد چراغ میز تحریرم روشن نمی شد. فاز متر رو برداشتم و رفتم بالای صندلی. آخه سیم هاش از بالای کتابخونه ی روی میز تحریر پایین اومده بود.

کمی با سیم ها ور رفتم، که ترکیدن! یه جرغه ی بزرگ زد و فیوز خونه پرید. و دست من هم سوخت. حرارتش مثه شعله ای تند و ناگهانی بود...

اینو گفتم تا از متروی هفته پیش بگم.

من معمولا توی مترو می خوابم. می خوابم تا مغزم ریست شه و خونه...

چون اولین ایستگاه سوار می شم، حرم مطهر، به شیشه تکیه می دم و دستمو می ذارم روی میله ای که عمودی از کف زمین تا بالا می ره  و سرم رو بهش تکیه می دم.(توصیفم زیاد قوی نیست. ببخشید.)

اکثرا توی ایستگاه های شلوغ مردمی که ایستاده اند به دستم می خورن و منو بیدار می کنن. همونجاهاست که باید پیاده شم...

اما این هفته اتفاق عجیبی افتاد. توی خواب بودم که یهو انگار باز تجربه ی برق گرفتگی دستم تکرار شد. ناخود آگاه سیخ نشستم و دستم رو توی سینم جمع کردم. اما هنوز توی مترو بودم که!

نگاه کردم و دیدم خانمی به شیشه ی کنارم تکیه داده و این خانم که حواسش نبوده، از برخورد نشیمن گاهش با دست من، شوکی معادل 100هزار ئلت به من داده...

حالا از نمایشگاه بگم؟(خیلی پر چونه ام، نه؟)

دیروز که وارد نمایشگاه شدم، دیدم خیلی شلوغه. عاشق کتابم و بین خصلت تو وجودم، همون شوک که دست می ده بهم، باید یکی رو انتخاب می کردم.

یه خصلت دیگه هم توی وجودم هست که دوباره پس از دو سال خفت کشیدن از یه نفر، دوباره در وجودم به وجود آوردم. اینکه خودمو بسپرم دست خدا.(چون می دونم خدا بهترین محافظ و بهترین عادل و بهترین انتقام گیرنده ایه...)

درست وسط راهروها که خلوت تر بود پیش می رفتم، که یهو چشمم افتاد به عکسای دکتر شریعتی. همونی که از شما و دیگری تعریفش رو شنیده بودم و دیده بودم برداشتم از مطالبش با اینکه نخوندم، با شما فرق داه.

سریع خودمو بین دیواره ی غرفه هه و یه آقا جا کردم و سه تا از کتابای دکتر رو گرفتم: هبوط، نیایش و حسین وارث آدم.

کل این متن رو نوشتم تا بگم اگر به خدا بسپریم خودمونو، بر اساس مقدار باورمون به اون، کمکمون می کنه به چیزهایی که می خوایم برسیم.

و دوم اینکه به سفارش خودم دیگه منم شریعتی دارم.(آخه یکی رو می شناختم که به خودش می بالید شریعتی "خونده" و 600کتاب داره.

نمی دونم حالا منم باید به خودم ببالم؟!