و حالا بخونین از زبون پسر یک مرد متعصب در مسیحیت، که به خاطر انتظار پدر قدرتمندش، مجبور به اطاعت از سختی های فرقه می شه. در حالی که...

خودتون بخونید.

 

وینی هالوران گفت:«مگر فکر می کنید ما از آهن ساخته شده ایم؟»

برادر فولتون در حالی که لبخند ملیحی به لب داشت پاسخ داد:«از آهن نیستید، اما به زودی خواهید آموخت که مثل آهن در برابر درد مقاومت کنید. شما باید این دو وسیله، یعنی تازیانه و زنجیر را در زیر بالش خود نگهداری کنید. از اول به شما می گویم: زنجیر درد زیادی ایجاد می کند.  شما باید زنجیر را درست پایین شورت، به ران خود ببندید و این کار را باید هر هفته صبح های سه شنبه و پنجشنبه تکرار کنید.» فولتون از جا برخاست و بدین ترتیب ما را مرخص کرد:«خود شما که قفل و بست زنجیر را می بینید، پس می دانید که چگونه باید زنجیر را به رانتان ببندید. و یک مطلب دیگر: زنجیر را محکم به رانتان ببندید. هیچ احساسی بدتر از این نیست که زنجیر از پای بلغزد و روی زمین بیفتد.» فولتون پیش از آنکه از اتاق خارج شود، در آستانه در مکثی کرد و گفت:«اگر این بلا به سر یکی از شما بیاید، انگشت نمای همه می شود. حرف هایم را فراموش نکنید.»

من با همان پشتکار و قاطعیت مخصوص به خود، به ریاضت و سرکوب شهوات وتحمل درد پرداختم. به زودی معلوم شد که زنجیر، وسیله ای بسیار نفرت انگیز است. زنجیر را باید دور ران می پیچیدیم و محکم می بستیم. این کار موجب کنده شدن موهای پا می شد و درد زیادی ایجاد می کرد. خارهای زنجیر در گوشت پا فرو می رفت و بعد باید بست زنجیر راقفل می کردیم. تمام این کارها را در حالتی انجام می دادیم که پایمان بی حرکت و ثابت بود و بنابراین ناراحتی چندانی احساس نمی کردیم. اما به محض آنکه چند قدم برمیداشتیم و عضلات پا منقبض می شد، خارهای زنجیر مثل دندانه های اره ای تیز گوشت پا را می برید و زخم می کرد.

مک دونالد که طلبه ی جوانی بود و کارها را احمقانه و دیوانگی محض می دانست، موهای پایش را می تراشید و زنجیر را آن هم کاملا شُل و آویزان با نوار چسب به رانش می چسباند. سایر طلبه ها درباره ی زنجیر حتی یک کلمه هم نمی گفتند. این مبارزه ای بود که هر کس باید، تا آنجا که می توانست، در تنهایی و برای خود به نتیجه می رسانید.

تحمل درد، به ویژه در لحظاتی بسیار دشوار می شد که مجبور بودیم بنشینیم: در مراسم دعای صبحگاهی ، به هنگام صرف سبحانه و در ساعات درس. وقتی که ران ها زیر وزن بدن منبسط می شدند و خارهای زنجیر در پوست ران خراش های عمیقی ایجاد می کرد، تحمل درد بسیار سخت بود. البته تمام این دردها به خاطر یک کار خیر و یک هدف عالی بود. اگر پدرم مرا می دید به من افتخار می کرد. بله، این جامعه ی برادران یسوع بود. اینها اوامر ایگناسیوی لیولیائی بود: اطاعت کن و خدمت کن! اما من می خواستم از همه برتر باشم. می خواستم از پس این شکنجه برآیم. به خود می گفتم: لعنت خدا بر من اگر نتوانم این کار را در منتهای کمال به انجام برسانم.

مشغول شنا بودیم که وینی هالوران سر صحبت را با من باز کرد:«بن، پاهایت را دیده ای؟ به پایت نگاه کن!» از نگاه کردن به پایم امتناع کردم. هفته ها بود که منظره ی پای مجروحم را تحمل کرده بودم. وینی گفت:«پسر، بهتر است پیش دکتر بروی و پایت را معالجه کنی. جدی می گویم. این کاری که می کنی اصلا درست نیست. پوست روی عضلات پایت به کلی کنده شده و چیزی جز گوشت لخت باقی نمانده. زخم هایت عفونی شده و پر از چرک است. به پای من نگاه کن، می بینی که جز چند خراش سرخ رنگ چیزی دیده نمی شود. خبر داری که مک دونالد با رنگ قرمز زخم هایی روی رانش نقاشی میکند؟ واقعا همینطور است. در حالی که از زخم های پای تو چرک واقعی می ریزد. به زودی بدنت دچار عفونت خواهد شد.»

ولی من نمی خواستم تسلیم شوم. نمی خواستم تنها به خاطر یک زنجیر کثافت یسوعی تسلیم شوم. بن درایکسیل هرگز تسلیم نمی شود. آری، من در آن زمان اینطور فکر می کردم.عفونت و چرک زخم پایم تبدیل به قانقاریا شد. و بالاخره برادر فولتون یک روز مرا در حال اغما و در میان لُجه ای از قی و خون پیدا کرد. پزشکان بیمارستان سنت ایگناسیوس پای قانقاریا زده ی مرا نجات دادند و من از این بابت بسیار خوشحال بودم. چون رساندن خبر قطع پایم به گوش پدر برایم از مردن هم سخت تر بود. و از آن پس مجبور شدم با دردی که گاه و بی گاه عود می کرد و آزارم می داد بسازم و زندگی کنم.

 

بن از اون به بعد با پا دردی همیشگی زندگی کرد. و فکر نکنم لازم باشه بگم کلا از خط دین اومد بیرون.

با پدرش دعوا، و در نیویورک یک دفتر وکالت باز کرد.

اگر باز هم در این زمینه پیدا کردم، براتون می ذارم...

یا علی مددی.