رفته بودیم کوه.دربین راه،به جایی رسیدیم که دوراه پیش رویمان بود.یا باید می رفتیم و مسیری طولانی را دور صخره ای بزرگ می چرخیدیم و به همان راهمان ادامه می دادیم یا در راستای "سریعتر رسیدن" از همان صخره تقریبا" سخت و بلند ،بالا می رفتیم. کاری که بعدا" که به خودمان آمدیم دیدیم می توانست به قیمت جانمان تمام شود!به قول یکی از بچه ها طوری می مردیم که صخره مربوطه را به اسم ما صدا بزنند.مثلا" بگویند "صخره موسی". صخره عجیب غریب و نا فرمی بودو باید اعتراف کنم علاوه بر برخورداری از یک جور کرم ذاتی برای لجاجت کردن در بعضی کارها ،شخصا" فقط از این جهت ،تن به بالارفتن از صخره مذکور دادم ،چون نمی خواستم درباره ام بگویند"کم آورد"یا "نتوانست". از کوه خیلی چیزها یاد گرفته ام. اما مطمئنم این یکی را چون یک جورهایی داشت به قیمت جانم تمام می شد، هیچوقت فراموش نمی کنم.یادم می ماند که این بار عجالتا" به خیر گذشته ولی معلوم نیست اگر باز هم هرجای مسیر (اعم از مسیر کوه یا زندگی)فقط و فقط به حکم "فکر مردم" و اینکه"درباره ام چی میگن" و "رودربایستی"و اینجور حرفها بخواهم راهی را بروم که رفتنش از برگشتنش سخت تر است وبرگشتنش هم یک جورهایی خودکشی است،بازهم قسردرمی روم یا نه؟