قدم به قدم، آهسته و بی صدا قدم بر می داشت! کیف یک بندی اش را در بقل گرفته بود. به نظر می رسید چیزی که در آن است، یا خیلی خطرناک است، و یا به جانش بسته.

تا حدی دلا شده بود، که افراد داخل هر اتاق سایه اش را از پشت شیشه های مشجری که از نیمه ی دیوار تا سقف را پوشانده بود، نبینند.

تنها ثانیه ای می ایستاد تا از دایره ای که شیشه ی صاف داشت و می شد از آن داخل را دید، درون را دید بزند.

اگر افراد داخل اتاق می دیدندش، شاید نمی توانست به هدفش برسد...

اتاق ها روبروی هم بود و مجبور بود همان حالت دلا، از این سمت راهرو به آن سمت برود.

وجه اشتراک تمام افراد در اتاق ها، پیراهن ها یا لباس های شیک و سنگین برای آقایان، و چادرهایی تیره برای خانم ها بود. مشخص بود هر یک به تنهایی به تک مردی که جلو تر از همه پشت میزی چوبی ایستاده بود، توجه داشت. به نظر می رسید اتفاقاتی مهیب در پیش رو بود، که هر اتاق مسئول یکی از آنها بود.

انگار قرار بود کشور را این عده ی اندک در دست بگیرند. برای همین بود که با آن دقت به رییس خود گوش می دادند.

حتی کوچکترین خطا می توانست منجر به از دست دادن جان عده ای شود.

و اما او بیرون درها چه می کرد؟ آیا دنبال کسی خاص بود؟ در کیفش چه بود که با آن دقت آن را حمل می کرد و تکان نمی داد؟ احتمال می داد قبل از رسیدن به هدف، خودش به وسیله ی آن نابود شود؟ می خواست در توضیح دادن ماموریت ها توسط رییس ها اختلال به وجود آورد؟

به پنجمین اتاق که سر در آن عدد 6 را زده بودند رسید، اندکی بیشتر توقف کرد.

به نظر می رسید کس یا جایی را که می خواست، یافته بود. حالا با دستانی که عرق کرده بود، کوله را محکم تر گرفته بود. پشت درب چوبی کمر را راست کرد. نفس عمیقی کشید. با یک دست دستگیره ی نقره ای رنگ درب را محکم گرفت، با دیگری دو گیره ی درب را بی صدا باز کرد. یک نفس دیگر کشید، و وزن خود را روی درب انداخت...

با باز شدن درب، همه ی اعضای محفل رو به او برگشتند. حتی رییس هم حرف خود را قطع کرد و به او خیره شد.

نفسش بند آمده بود و دستی روی دستگیره، و دستی دیگر در کیف، گیر کرده بودند.

از چهره اش اضطراب می بارید و سرخی قلبش را می شد در گونه ی براق از عرقش دید.

نگاهش با رییس گره خورده بود و از اقتدار و جدیت خشک او توان حرکتش را از دست داده بود.

چند ثانیه بی هیچ حرکت و صدایی گذشت. تا اینکه رییس خطرناک، لبخندی زد و گفت:«نتونستی گیرش بیاری؟»

زدن لبخند همانا، و باز شدن رشته های نامریی دور دست ها و تارهای صوتی پسرک همانا.

چهره ی وحشتزده ی او هم تغییر کرد. لبخندی شیطنت آمیز بر لبانش نقش بست. دستش را از کیفش بیرون کشید؛ اما دستش خالی نبود.

سلاحی مسطتیلی در دستش بود که آن را رو به رییس گرفت و گفت:«کتابی که گفتید رو گیر آوردم استاد. حالا بی زحمت 2نمره ای که فرمودید رو برام تو لیستتون بنویسید...!»

و یک نیشخند...