نابینا به ماه گفت:«دوستت دارم.»

ــ ماه گفت:«چطوری؟ تو که نمی بینی.»

ــ نابینا گفت:«چون نمی بینمت دوستت دارم.»

ــ ماه گفت:«چرا؟»

ــ نابینا گفت:«اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم. ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.»

---------------------------------------------------------------------------------------

کودکی را گفتند: عشق چیست؟ گفت : بازی

به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی

به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت

به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟ گفت :عمر

به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست...

 

------------------------------------------------------------------

یكى از استادان رشته ى فلسفه ، در یكى از دانشگا ه ها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجویان می گوید می خواهد از آنها امتحان بگیرد، بعدش صندلى اش را بلند می كند و می گذارد روى میزش، و می رود پاى تخته سیاه، و روى تابلو، چنین مى نویسد: ثابت كنید كه اصلا این " صندلى " وجود ندارد! دانشجویان، مات و منگ و مبهوت، هر چه به مغزشان فشار می آورند و هر چه فرضیه ها و فرمول هاى فلسفى و ریاضى را زیر و بالا می كنند، نمى توانند از این امتحان سر بلند بیرون آیند . تنها یك دانشجو، با دو كلمه، پاسخ استاد را می دهد. او روى ورقه اش می نویسد: كدام صندلى ؟؟

 

------------------------------------------------------------------

روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان