یکی بود، یکی نبود.

روزی روزگاری یه پیامبری زندگی می کرد که اسمش محمد بود. این پیامبر خدا، یه پسر عموی گل داشت به اسم علی.

یه دفعه که پیراهنش کهنه شده بود، یه بنده خدایی 12دینار به اون حضرت هدیه می کنه تا حضرت هم برای خودش، و برای برکت مالش دعا کنه.

خلاصه، این حضرت ما دعا می کنه به جون و مال بنده خدا و پول رو می ده به پسر عموش تا یه پیراهن براش تهیه کنه.

این علی آقای ما که یه عالم فداش و من پیشقدم، می ره بازار.

کل این 12دینار رو یه پیراهن ساده می گیره و میاد و می ده به پسر عموش.

اما پیامبر ما می گه این پیراهنی که گرفتی برای من گرانبهاست. بریم اگه شد، پول رو بگیریم و یه پیراهن مناسبتر بگیریم.

پا می شن 2تایی با این علی آقا میان بازار، پیراهن رو پس می دن و پولشونو می گیرن. می رن سمت بازار پایین شهرا که می بینن یه دخترکه نشسته های های گریه می کنه و اشکاش مثله این کارتون ژاپنیا می پاشه بیرون.

این 2 گل ما که خیلی دل رحم بودن و برای نجات بندگان فرستاده شده بودن، می رن پیشش و می گن:«آهای دخترک روسری به سر، چرا داری های های گریه می کنی؟ چی شده؟ مگه تو یاد کرم خدا نیستی؟»

دخترک که از دیدن نور چهره ی این دو خورشید کمی آروم شده بود، گفت:«من کنیزکیم که اومده بودم خرید برای اربابم. اما 4دیناری که داده بود رو گم کردم.»

این محمد ما به علی یه چشمکی می زنه و علی 4دینار از 12 دینار رو در میاره می گه:«اِ؟ پس این 4دیناری که ما پیدا کردیم مال تو بود؟ خوب بیا بگیر که خدا کرم بسیار داره و پولتو سر راه ما و ما رو سر راه تو قرار داد.»

دخترک می گیره و خوشحال می ره خرید.

علی و محمد می رن با 4دینار یه پیراهنه شیک می گیرن. چون اونا هم می دونستن زیبایی از خود آدمه، نه از لباس و جواهرآلات.

خلاصه. داشتن بر می گشتن خونشون که دیدن یه بنده خدای دیگه با لباسی خراب تر نمی دونه چه کنه.(غریبه که نداریم. علی و محمد از صحبت مرده با خداش آگاه شدن. نمی دونم چجوری؟ شما می دونین؟)

دوباره یه چشمک از محمد و مستجاب شدن دعای بنده خدا.

می رن دوباره با 4دینار آخر یه پیراهن دیگه می گیرن و بر می گشتن خونه، که باز دخترک کنیز رو در حال های های گریه و خیس کردن جمعیتی که از کنارش رد می شدن، به خاطر پاشیدن اشکاش، می بینن.(حیف شد. دختره اونجور گریه کردن رو به من یاد نداد. هر چی دنبالش رفتم و التماس کردم نگفت. آخه کارم گیره اینجور گریه کردنه!)

می رن جلو و می گن:«باز چی شده؟ بازم پولتو گم کردی؟»

دختر باز با دیدن اینا آروم می شه و می گه:«نه. خیلی دیر شده و صاحبم منو خونه راه نمی ده. دختر خودش که شب دیر از دانشگاه شاهد برگرده خونه، باید پشت در بخوابه. چه برسه به من.»

می گن پاشو بریم ما شفاعت می کنیم.

می رن تا می رسن خونه بنده خدا، صاحبش.

حضرت محمد(ص) 3بار بر صاحب خانه سلام می کنند. اما به جز در مرتبه ی سوم، پاسخی دریافت نمی نمایند.

آن حضرت از صاحب خانه علت را جویا می شوند.

صاحب خانه که فردی فهمیده بوده، پاسخ می دهد:«برای اینکه می خواستم به واسطه ی سلام نبی خدا برکت خانه و خانواده ام افضل تر شود.»

رسول خدا رو به آن مسلم نموده و فرمودند:«ای برادر، این کنیز تو خطایی نکرده است. تاخیر او را بر من ببخش.»

صاحب کنیز عرض کرد:«یا رسول الله. من این کنیز را به خاطر گل روی شما آزاد کردم.»

خاتم الانبیا رو به بزرگ شیعیان، علی(ع)، نموده و فرمودند:«تا به حال 12 دیناری به این پر برکتی ندیده بودم! بی نوایی را لباس پوشانید، کنیزی را آزاد کرد و رسول خدا را هم بی لباس نگذاشت.»

 

این داستان رو در کتاب داستان ها و پند ها خونده بودم. امیدوارم تنها به بد نوشتن من فکر نکرده باشید. چون اصل داستان واقعی بود.

می خواستم بپرسم شما از این داستان چه پیامی برداشت می کنید؟