داستان های من1(تصادف)
تصادف (88)
با گفتن "بسم الله" از در خانه خارج شد. تنها 10دقیقه تا مدرسه راه داشت.
با خود تکالیف آن روز، و مقداری که درس خوانده بود را مقایسه می کرد. می دانست تاریخ کم خوانده و باید در دو زنگ تفریح قبل از شروع کلاس، آن را جبران کند. خوب شد فوتبال دوست نداشت، وگرنه با توجه به بازی مهم دیروز که تلویزیون نشان داد، حتی به انجام تکالیف حسابان هم نمی رسید.
حیف سر راهش باید از کنار دخترهایی که عکس او حرکت می کردند، عبور می کرد. وگرنه می توانست حداقل یک درس را هم در راه بخواند. نمی دانست چرا دختران اینقدر بی شرم شده بودند! با اینکه او یک پسر بود، خود را هنگام عبور از کنارشان جمع می کرد. اما انگار هر چه خود را بیشتر جمع می کرد، آنها بیشتر از هم فاصله گرفته و پیاده رو را اشغال می کردند.
به یاد گفته ی معلمش افتاد که می گفت:«در سال پیش دانشگاهی درس دیفرانسیل را می خوانید. علم دیفرانسیل در سطح بالاتر به بررسی تغییرات جزیی و فاصله های بسیار کم می پردازد.» الحق که زندگی او هم مانند معادله ای دیفرانسیلی می مانست. حالا که فکر می کرد، همه ی زندگی را می توانست جزئی از ریاضی دانست. مانند فیلم ماتریس که نامی از مباحث ریاضی بود. واقعا از آن فیلم خوشش می آمد و تا حالا چند بار آن را دیده بود. قسمت اولش را بیشتر از دو قسمت دیگر دوست داشت. واقعا کارگردان و نویسنده ی آن فیلم خیلی قدر بودند. شاید او هم که از دانشگاه فارغ التحصیل می شد، می توانست فیلمی از راه مدرسه اش بسازد و نام آن را "معادله ی سرد" بگذارد! آخر هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.
با اینکه اردیبهشت ماه بود، ولی به خاطر سرمای هوا، آن دستش را که کیف را نگه نداشته بود، در جیبش مشت کرده و هر از چند گاهی هم دستهایش را عوض می کرد تا سرما را کمتر حس کنند. می ترسید بیشتر از این مسخره اش کنند، وگرنه کاپشنی می پوشید تا بدنش هم از سرما مورمور نشود. آخر او چه گناهی داشت که آنقدر سرمایی بود؟
وقتی به آن روز فکر کرد، ناخود آگاه لبخندی روی لبهایش ظاهر شد. آخر تنها 2روز دیگر به تولدش مانده بود. با خود در مورد هدایای احتمالی خانواده اش، با همان نیشخند کوچک فکر می کرد، که حرف دختری ذوقش را کور کرد:«نیشتو ببند...!»
دخترک به او چپ چپ نگاه می کرد. وقتی از کنارش رد شد، صدای دختر را شنید که به دوست های بدتر از خودش با خنده گفت:«حال کردین چطوری حالشو گرفتم؟»
کاری جز سر تکان دادن و افزایش سرعت قدم هایش نمی توانست بکند. پس وظیفه اش را به درستی انجام داد. خیلی مسخره بود؛ زندگی او تنها بی محلی به دختران شده بود. بزرگترین تفریحش هم ویراژ دادن از کنار دختران بود و اگر می رسیدند به او تیکه بیندازند، نمره منفی می گرفت.
البته از کنار دختران با حیا و سر به زیر هم عبور می کرد، ولی معتقد بود حتی یک پرتقال خراب، عاقبت می تواند کل جعبه را فاسد کند. مانند اینکه در یک گروه شورشی، متشکل از مردم، یک نفر جاسوسی کند. آنوقت است که کل جمع شناسایی و کشته می شوند. همین طور بود که در گذشته، همانطور که در تاریخ خوانده بود، شورش های بسیاری توسط زورگویان خاموش شده بود. در بعضی بازی های کامپیوتری هم این امر مشاهده می شد.
داشت به بلواری که قبل از مدرسه بود، می رسید و از مثالی که به ذهنش رسیده بود، خنده اش گرفت. آخر این موضوع ها اصلا شباهتی به هم نداشتند. سعی داشت مثالی زیباتر بیابد که از روبه رو، بدترین دختر محل را تشخیص داد. تا به حال شاهد بود که اگر پسری به او تیکه نمی انداخت، حتما او تیکه می انداخت. همیشه وقتی به این دختر می رسید، راهش را کج می کرد و از طرفی دیگر می رفت.
این بار هم از همان الگو تبعیت کرد و به آن طرف خیابان رفت تا کمی آنطرف تر از بلوار عبور کند. خیابان آنها درست به وسط بلوار وصل می شد و با دو خیابان کمانی به آن وارد، و از آن خارج می شد.
به بلوار رسید و برای اینکه کمی تاخیر داشت و حالا راهش هم دورتر شده بود، کمی سرعتش را بیشتر کرد. البته زمین را نگاه می کرد تا مبادا پایش در چاله ی آبی برود و کفشش خیس شود. آخه کفش او پارچه ای بود و آب را به راحتی عبور می داد. جورابش هم نو بود. مادرش دیشب آن را برایش خریده بود. اما از بدشانسی او، مادرش جورابی را انتخاب کرده بود که روی آن پرچم آمریکا را نقش کرده بودند. می گفت جورابهای دیگر، جنس خوبی نداشتند و زود پاره می شدند. نمی دانست دوستانش با دیدن آن چه خواهند گفت. آخر او در مدرسه به ضد آمریکا معروف بود.
اما بدتر از آن، افکار تازه ای بود که درونش پیدا شده بود: شاید حرف هایی که تا کنون از اطرافیانش شنیده بود، درست نبوده باشد. شاید در آمریکا که می گویند پر از آزادی است، دخترانی چنین پر رو نباشد. آیا او هم می توانست مانند دیگران که به کشورهای دیگر مهاجرت می کنند، در آنجا زندگی خوبی تشکیل دهد؟ آیا می توانست از دست این دختران به آنجا پناه ببرد؟ آیا در آنجا برای کارهایی که می توانست انجام دهد، ارزش کافی قایل بودند؟ اصلا این حرف ها برایش نمره ی تاریخ می شد که اکنون در موردش فکر می کرد؟
اما تا کی می خواست با دخترها موش و گربه بازی کند؟ چرا یک دفعه تو رویشان نمی ایستاد و جوابشان را نمی داد؟ اما آیا اگر جوابشان را می داد، دیگر فرقی با آنها می کرد؟آیا...
صدای ترمز شدیدی از یک پیکان بلند شد. و به دنباله ی آن، جسم پسری با لباس مدرسه ای مشابه لباس خودش، دو یا سه متر بالا رفت و دوباره روی پیکان که روی زمین تقریبا یخ زده سُر می خورد، افتاد. سپس به زیر آن رفت و چند متر آخر را به همراه ماشین، روی آسفالت کشیده شد.
با خود گفت:«هر که بوده، دیگر باید خدا بیامرزدش! لا اقل از شر این زندگی نکبتی راحت شده. کاشکی من جای او بودم. این تصادف بهانه ی خوبی برای تاخیرم است. بهتر است بایستم و وقتی به مدرسه رسیدم، چیزی برای گفتن داشته باشم. شاید اینجوری بتوانم آمریکا را هم لا پوشانی کنم.»
حادثه در نیم متری او اتفاق افتاد. خود آرزوی این را داشت که زیر آن ماشین باشد. اما آن پسر چطور؟ ممکن بود حالا خودش جای پسر باشد. وقتی خودش را با او مقایسه کرد، دید هیچ چیزش با آن پسر فرق ندارد، جز اینکه خودش سالم در نزدیکی ماشین ایستاده بود.
خوشبختانه در آنطرف بلوار، یک ایستگاه آمبولانس قرار داشت. مردم به سرعت خبر دادند و تا آمبولانس بلوار را دور بزند، پزشکی بالای سر پسر که به کمک مردم از زیر ماشین بیرون کشیده شده بود، رسید. پس از کمی معاینه، گفت:«ضربه ی بدی به سرش وارد شده. بیهوشیش مشکوکه. امیدوارم به کما نرفته باشه. باید سریع به بیمارستان منتقل و از سرش عکس گرفته بشه. ممکنه ضربه مغزی...» سپس رفت تا کمک کند تا تخت روان را از آمبولانس پایین بیاورند.
کیف بیچاره که خیلی شبیه کیف خودش بود، به طور کامل پاره شده بود. پایش هم زخمی و خونین بود. صورتش هم که به طور عجیبی شبیه صورت خودش بود، در چند جا روی زمین کشیده شده و زخمی شده بود. دلش لرزید. کمی جلوتر رفت تا بهتر ببیند.
احساس لرزشی مشابه این را تا کنون تجربه نکرده بود. حرف هایی را که چند دقیقه پیش بر زبان آورده بود اصلا به خاطر نمی آورد. نمی دانست چه کسی بود که لحظاتی پیش آرزوی مرگ کرده بود؟ آیا زندگی اینقدر کم ارزش بود که به خاطر چند دختر و حرف دوستان راضی به ترک آن باشد؟
همه چیز آن تصادف که با فاصله ای دیفرانسیلی از او رخ داده بود، عجیب بود. ظاهر یکی، و اینکه دیگر سردی هوا را حس نمی کرد، گواه بر این بودکه او و آن پسر بیهوش، هر دو یکی هستند! اما اکنون که از خودش خارج شده بود، دلش می خواست از سرما یخ بزند.
پایان
این وب ازان گروهی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شاهد تهران می باشد که هیچ هدف سیاسی را دنبال نمی کند.