فکر درمانده5
"همیشه می گن زندگی زیباست. اما من نمی دونم کجاش زیباست؟
چند روز پیش که داشتم می رفتم دانشگاه،تو رادیو می گفت فقط یک دقیقه تنفس در هوای تهران، معادل با 2نخ سیگار ناقابل است. آیا این هوا زیباست؟
آیا غارغار کلاغ ها روی کابل های تیره و زمخت برق زیباست؟ آیا صدای آهنگ های تندی که از ماشین جوانان می آید زیباست؟ آیا اینکه بعضی از جوانان خود را شبیه حیوانات می کنند زیباست؟ یکی خروس، یکی بز و بقیه هم حیواناتی دیگر که تعدادیشان نیز ناشناخته اند.
اینکه هوا گرم است و همه بوی عرق می دهند زیباست؛ یا اینکه بعضی برای فرار از بوی عرق، سیگار می کشند تادیگران کم تر اذیت شوند؟!
کدام زیباست؟
این همه اسم ساختیم و ذهن خود را پر کردیم. این ها زیباست؟ به یکی می گیم ممّد، یکی فاطی کماندو و من هم پیام. آیا من که پیام هستم باید پیام های زیبا بگویم یا زشتی ها را یادآوری کنم؟
آیا پیامی که به شما می دهم از طرف خداست، یا ضد خداست؟ شاید من شیطانی در وجودم دارم که زیر پوست سفید و ظاهر مظلومم مخفی شده. شاید تک تک کلماتم هدفی داشته باشد. شما از کجا می خواهید بفهمید؟
شاید اینکه می گویم عاشق شده ام، برای اثبات خودم به شیطان وجودم است. می خواهم این را اثبات کنم که خود به تنهایی می توانم با احساسات دیگری بازی کنم.
ابلیس قبلا خیلی تلاش می کرد. اماالان با وجود امثال من، مرخصی بلندی را شروع کرده.
آیا زندگی این است؟ اینقدر کثیف؟
یا شاید زندگی لانه ساختن گنجشک، در این هوای آلوده است. یا شاید مکیدن این همه دود، توسط برگ های درخت است. شاید برای نگه داشتن معنای زندگیمون قناری و دیگر پرندگان را در قفس و در خانه نگه می داریم. چون روح زندگی ما در حال نابودیست.
شاید برای همین است که دانه در گوشه ای می ریزیم که پرنده های باقی مانده از آن تناول کنند.
شاید برای این است که پارک می سازیم. شاید هدف ما این است که محیطی برای زندگی حیوانات مفلوک، و محلی برای عشاق بسازیم.
دیگر عشق معنا ندارد. برای همین است که جنازه های متحرک زیاد شده اند.
روایت است در زمان ظهور مهدی، یک سوم جمعیت مرده اند. یک سوم بقیه هم مرده اند! تنها یک سوم دیگر، هم زنده ی جسمی اند و هم زنده ی روحی.
آیا الان به آخر الزمان نزدیک نمی شویم؟ پس کی کسی که ما را به انتظار آمدنش دل خوش کرده اند می آید؟ تا کی باید به دل صابون بزنیم که معنای زندگی را خواهیم فهمید و آن را خواهیم چشید؟
آیا زندگی ماندن در اتاقی در بسته و فکر کردن است؟
آیا زندگی این است که وقتی به کسی می گویی چه اندیشه هایی داری، او در دیوانه بودنت شک نمی کند؟
اما زندگی این نیست. زندگی آوازیست که پرنده ی ماده برای نر، و جوابی که نر عاشق برای ماده ی خود می دهد است. و اینکه نری که قابلیت خواندن ندارد، تمام تلاش خود را می کند و باز هم ناتوان، فقط توان جيک جيکی بيش ندارد.
زندگی صدای شر شر آب در پارک هاییست که برای باز شدن دل انسان های پژمرده ای مثل من ساخته شده. زندگی جوانه زدن گل های صورتی، روی درختانیست که به ما می گویند زندگی همواره ادامه دارد. پس نباید کم آورد. حال ما در آن جوی آب پاکت خالی چيپس را می ريزيم تا با خود ببرد. اين جوی و درختان تا کی توان پاک کردن گند کاری ما را دارند؟
زندگی یعنی عشق، و عشق یعنی خدا. تنها خداست که باقیست. تنها اوست که نگران است. تنها اوست که مراقب من است. تنها اوست که می داند من چقدر تنهایم. تنها اوست که می داند من چقدر عاشق، ولی سیه فکرم. تنها اوست که نوریست در اندیشه های من.
تنها زندگی را او می داند و موجوداتی که مانند اویند. تنها مورچه ای که راه های طولانی را برای یافتن قوت روزانه اش می پیماید یا باری 10برابر وزن خود را از دیواری راست بالا می کشد، قدر او را می داند. تنها عنکبوتی که تارهایش توسط پسرکی نادان سوزانده شده زندگی را می فهمد.
تنها دختر بچه ای که لباسی درست و غذایی کافی برای خوردن ندارد، قدر عروسکی که در دست همسنش است را می داند. تنها مردی که تا دیروقت در 3شغل متفاوت کار می کند، قدر غذاهایی را که صاحب کارش هرشب به اصراف بیرون می ریزد می داند.
اما من چیزی از زندگی و زیبایی اش نمی دانم.
عده ای دیگر نیز مانند من هستند. آنها چون زیبایی در این زمین خاکی ندیده اند، برای سفر به فضا اقدام می کنند. اما هیچ کس فکر نمی کند.
درد جوانان امروز این است که هیچ کس فکر نمی کند، وکسی که بخواهد به جای آنها فکر کند را دیوانه می پندارند."
می شه سوال بالا رو از دیده یه آدم افسرده مثل من جواب داد. کسی که فقط زشتی های دنیا رو می بینه و تنها می تونه به اونها فکر کنه. تلاش همچین آدمی برای شاد نشان دادن خود و اینکه بگه زیبایی ها رو هم می بینه، بیجاست. چون نمی تونه.
اما فکر کردن سخت نیست. قشنگ فکر کردن سخته. عمل به اینکه خدا به ما فکر داده تا فکر کنیم سخته.
قشنگ فکر کردن از جمله چیزهاییه که این روزها خیلی کم شده. شاید چون داریم در زندانهایی کوچک زندگی می کنیم و تنها خود را با مکعب جادویی سرگرم می کنیم.
پس بهتر نیست سوال بالا، "زندگی قشنگ است؟"، را از کسی که در طبیعت گشته و می تواند زیبایی را درک کند بپرسیم؟
اما دیدن طبیعت هم همیشه کمک کننده به باز شدن فکر نیست:
"می گن زندگی زیباست. باید بگم اونایی که اینو می گن، شاید کور تشریف دارن.
چون زیبایی گفتنی نیست، حس کردنی و دیدنیه. اینجور افراد فقط مثل یه طوطی شنیده هاشونو تعریف می کنن.
شما چطوری می خواید غروب خورشید را که از روی شبنمی که در حال سقوط از روی گلبرگ شکوفه ای صورتی رنگ بازتاب می شه توصیف کنید؟
چطوری می خواید منظره ی کوهی بزرگ که اطرافش را مه صبحگاهی گرفته و در دامنه ی دیدتون تک و توک نقطه های نورانی حاصل از پنجره های بشر ساخته، توصیف کنید؟
چطوری می تونید وزش باد در میان چمن های یک پارک، یا صدای ذکر گفتن برگ های درختان در هنگام سپیده که نسیم با بوی نم خودش به صدا در آورده تصور کنید؟
این 3تصویر زیبایی که گفتم رو تونستین تصور کنین؟ درسته، من ضعیف نوشتم. اما قشنگ نوشتنش کار هر کسی نیست. چون چیزهاییه که نمی شه بدون دیدن درک کرد."
باز هم می گین زندگی زیباست؟ اما من می گم خدا زندگی رو زیبا آفریده. اما بعضی ها فقط زشتیاش رو می بینن.
یه بار شنیدم عیسی مسیح با یارانش می رفتن، تا رسیدن به لاشه ی الاغی پوسیده. بو و جانوران موزی مردار خوار همه جا را گرفته بوده.
یاران شروع می کنن از بوی بد و آزار پشه ها گله کردن. اما حضرت عیسی از دندان های سفید و محکم لاشه ی گندیده تعریف می کنه.
حالا بهتر نیست ما هم از یک انسان بزرگ تقلید کنیم و زیبایی های زندگی رو ببینیم، و سعی در زیبا تر کردنش کنیم؟
درسته زندگی زیباست، اما چشم بینا باید داشت!
"می گن زندگی زیباست. اما نمی گن چرا؟
شاید کسی مثل من کور باشد. من نابینایی هستم که هیچ چیز جز زشتی را نمی بینم.
من غار غار کلاغ هایی که روی سیم های زمخت برق نشسته اند را می شنوم. اما صدای چهچهه ی مرغ عشق را که دنبال معشوق خود می گردد نمی شنوم.
من صدای جیک جیک گنجشک که روی شاخه ی درخت می نشیند و از خدای خود طلب یاری می کند تا بتواند شکم فرزندانش را سیر کند می شنوم، اما پیرزنی که با کیسه ای بزرگ پر از دانه به کنار خرابه ای می رود نمی بینم.
من دود سیاهرنگ در آسمان و دوده ی نشسته روی برگ ها را می بینم، اما به صدای شر شر آب در جوی ها و صدای تشکر همان برگ پر دود از خدا هنگام پاک شدن زیر باران را نمی شنوم.
من صدای دعوای زن و مرد همسایه را می شنوم، اما گل سرخی که دو عاشق به هم می دهند را نمی بینم.
من جدا شدن یک زوج را می بینم، اما ابراض محبت عاشقی به معشوقش را حس نمی کنم.
من از تجربه های تلخ پدرم درس عبرت می گیرم، اما از روشش برای به دست آوردن تجربه های خوب غافلم.
من گریه کردن مردم و ناراحتیشون رو در هیئت می بینم، اما از احساس لذت و خالی شدنی که بعد از گریه برای امام حسین می برن بی خبرم.
من خوشبختی دیگران را می بینم، اما از خشبختی خودم غافلم.
اما من گذر عمر دیگران را نمی بینم، اما مال خودم را می بینم.
من بیماری دوستم را می بینم و قدر سلامتی را نمی دانم، تا وقتی که خودم مشکلی پیدا کنم."
زندگی ما تکرار روزمرگی های ما شده. خدا به فريادمان برسه. . .
این وب ازان گروهی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شاهد تهران می باشد که هیچ هدف سیاسی را دنبال نمی کند.