باز هم فرمانده ها خود را مشغول فکر کردن نشان می دادند و دست ها مجبور بودند جور اونها رو هم بکشند.

اما اینبار روی صفحه ی کیبرد خشک نبودند. دور دسته ی جاروی زرد آشپزخانه ای قلاب شده بودند! دسته میخی کوچک داشت که گاهی با تکان دادن آن، به دست آسیبی می رساند.

حتی این بار آن یکی دست هم بی وفا و تنبل شده بود. چون روی کمر خم شده ی بدن نشسته و استراحت می کرد. چقدر این دست تنها بدبخت بود؟

همیشه به پاها حسادت می کرد که به جز ثابت بودن کار دیگری نمی کردند. اما این بار به خاطر آب سردی که رویشان می ریخت، دلش برای آنها هم می سوخت.

آخه چه می توانست بکند؟ دل رحم بود. حتی برای پیشانی که عرقی سرد رویش را تر کرده بود هم دل می سوزاند. اما هیچ کس دلش برای او نمی سوخت.

گاهی می شد با دندان به جانش می افتادند و یا با سوزن سوراخ سوراخش می کردند تا شکل هایی زشت را رویش خالکوبی کنند.

البته این را دست به دست، از دیگر دستان شنیده بود. خدا را شکر فرمانده ی خودش آن چنان بی رحم نبود!

اینبار هم از دست مغز شاکی بود. اما نه برای کار سخت. برای اینکه فرمانده به ورودی فاضلاب که رویش چند سانت آب جمع شده بود، خیره شده و همه ی کارها را به دست سپرده بود. معلوم بود ورودی از آشغال ها و خاک های کف پارکینگ خانه اش گرفته بود. اما او آب را نمی بست و بدین شکل حجم آب روی آن زیاد و زیادتر می شد...

اما از اینکه کار می کرد خوشحال بود. چون دلیلش را می دانست. سالی دگر در راه بود و او خوشحال برای پیشواز رفتن، در تمیز کردن خانه کمک می کرد. این کار را با لذت انجام می داد تا سال نو که از

آن خدا بود، پر از موفقیت برایش باشد. همین آرزو را برای تمام دستان دیگر هم داشت. گفتم که، خیلی دلسوز بود... .(از اونجایی که این آخرین متنم در سال 88هست، از همینجا سال نو رو به همتون تبریک می گم. آنقدر که دستم می گه هم بد نیستم. منم آرزوی موفقیت برای همه ی دوستان دارم.)

اما مغز مثل او فکر نمی کرد. از کار بدش می آمد و تنبلی می کرد. البته دست شک داشت که مغز اصلا فکر هم می کند؟

آن یکی دست تنبل به دستور مغز به سمت وسیله ای پلاستیکی که آشغال ها را نگه می داشت و الان گرفته بود، دراز شد. با سرعت آن را از جایش خارج و با چند ضربه محتویات گل مانندش را در پلاستیکی خالی و دوباره در جایش گذاشت.

سپس باز دست از کار کشید و ایستاد و به آب خیره شد که روی ورودی، دایره ای می چرخید و پایین می رفت.

در آن بین فضایی خالی از آب تشکیل شده بود که دست مانند آن را در گردآبی بزرگ که در تلویزیون دیده بود، قبلا مشاهده کرده بود.

لب های تنبل تکان خوردند:«چرا اینجوری؟ چرا مستقیم پایین نمی ره؟»

باز هم دست به لرزش افتاد. اما این بار فقط یکی از آنها. همون که کار می کرد و حواسش به مغز بود. اون یکی که کلا تو هپروت بود. رو کمر لم داده بود و...

دست از این همه نادانی مغز خنده اش گرفته بود. باز هم سوالی آسان را از مغز شنیده بود.

"چرا وقتی زیر حجمی زیاد از آب خالی می شه، دور خودش می چرخه تا پایین بره؟ چرا همونجور عمودی پایین نمی ره؟"

دست می گفت جوابش سادست. انقدر ساده که روش نمی شه تایپش کنه.

شما می دونین؟

کمی بهش فکر کنین و اگه به نتیجه رسیدین به من هم بگین.

فکر کردن به همین آسونیه. به هر چیز کوچکی می شه فکر کرد تا به قدرت بزرگ خدا پی برد.

منتظر جواباتون هستم، یا علی مددی.