مغز درمانده1
انگشت هایش روی کیبرد سفید کامپیوترش خشک شده بود. از بس به صفحه ی سفید word در کامپیوتر خیره شده بود، چشم هایش را رگه هایی سرخ گرفته بودند.
مردمک چشمش باز و بسته می شد. در حالی که نور و رنگ صفحه تغییر نمی کرد. معلوم بود چیزهایی دیگر از جلو چشمش رد می شدند و اصلا صفحه مانیتور را نمی دید.
انگشت هایش شروع به لرزش کرده بودند. اما دستوری از مغز دریافت نمی کردند تا نرمش کنند. خیلی دلشان می خواست به دکمه هایی که زیرشان زبان درازی می کردند، ضربه بزنند.
اما این دستور باید از مراتع بالا می آمد. اما آنها انگار تصمیم به گرفتم تصمیم نداشتند. خیلی زجر آور بود که نتوانی به کسی که برایت کُری می خواند ضربه بزنی. اما چه می شد کرد؟ اگر از حرف فرماندهان اطاعت نمی کردند که سلول روی سلول بند نمی شد.
اما در چه مورد این همه فکر لازم بود؟ کاشکی برای مشورت به آنها هم مراجعه می کردند. هر چه باشد، آنها هم تا به حال دنیا را دید بودند. حتی بیشتر از فرماندهان که یک سوم روز را در خاموشی به سر می بردند. اینطوری نمی شد. باید کاری می کردند.
اما چه کاری؟ کاشکی لا اقل هدف از خیره شدن به مانیتور را می دانستند.
دو لب حرکت کردند و صوتی از میانشان خارج شد:«چجوری بنویسم؟ چی بنویسم؟»
معلوم بود فرماندهان از این همه فعالیت خسته شده اند.
اما دو دست که به حالتی معذب نگه داشته بودند، فعالیتی نمی دیدند. مگر فکر کردن انقدر مشکل است که مغز، با آن همه وزن و بزرگی در ابتدای آن مانده بود؟
لب ها دوباره حرکت کردند:«چجوری بنویسم که خوانندگان متنم کمی فکر کنند؟»
لرزش دست ها بیشتر شد. چون خیلی مسخره بود کسی فکر کند که چطور فکر کند. لرزش آنها برای خستگی نبود. تک تک سلول ها از این حرف لب ها به خنده افتاده بودند. این که کاری نداشت. باید از یک جا شروع می کرد و به پیش می رفت. اما کاری از دست آنها بر می آمد؟
یکی از انگشتها برای خارج کردن مغز از آن حالت سر خود تکان خورد. تازه در این لحظه بود که مغز به فکر زیر دستان خود نیز افتاد. دستش را تکانی داد و با کمک هر دست، بند های دست دیگر را به صدا در آورد.
لبها که به صدا در آمد، آن انگشت از کار خود پشیمان شد:«برای امشب کافیه. مخم هنگ کرده. نمی دونم دیگه چی بگم تا هم سنام به محیط اطرافشون فکر کنند.»
اما حالا که هدف مشخص بود، دست فهمید دلیل این مشکلی که قرار بود برای حلش حرکت کند، چه می باشد.
کاملا مشخص بود که مغز نمی داند فکر کردن خیلی ساده است. او خود را با این فکر که به چه فکر کند مشغول کرده بود. اینگونه خود را بازی داده بود...
نمی دانست دیگر مغزها هم به همین راحتی خود را بازی می دادند یا نه؟
این وب ازان گروهی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شاهد تهران می باشد که هیچ هدف سیاسی را دنبال نمی کند.