کاش می شد از نو متولد شد. یا از نو متولد کرد.

مثلا من اگر بر می گشتم به زمانی که مسبب تولد این وب شدم، دیگه اشتباهاتمو تکرار نمی کردم.

دیگه به خاطر کسان بی ارزش وبمو ترک نمی کردم که برای بازگشتم مسخرم کنن.

دیگه نمی ذاشتم بی نظمی صورت بگیره و کم کاری رو پیشه کنن.

اما چه می شه کرد که انگیزه ی من مُرد.

کاش می شد از نو متولد شد.

کاش راست بود اون نظریه که می گن بعد از مرگ، در کالبدی جدید به دنیا بر می گردیم.

زندگی نو در کالبد حیوان رو به این حیوانی زندگی کردن ترجیح می دادم.

اما حیف و صد حیف، که خدایی اون بالاست که می خواد ما یاد بگیریم. یاد بگیریم که خدا نیستیم و حق گرفتن خیلی تصمیم ها رو نداریم.

در قبر خوابیدن آرزوم بود. اما الان که از بالا توش رو نگاه کردم، ریشه های درختی که از خاک سر بیرون زده بودن انگار می خواستن خفم کنن.

زندگی چیست؟

آرزوی مرگ کردن؟

پس چرا در مواجهه با مرگ ارزوی زندگی کردن داریم؟

کی این تناقضات حل می شه؟!