داریم کم کم می ریم برای اردوی غدیر...

جاتون خالی مشهد...

دلتون نخواد امام رضا...

شبه تولده آقا اونجا خواهیم بود...

سال گذشته هم نزدیک به ولادت ایشون مشهد بودیم... بازم غدیر بود...

اما به خاطر مشکلات، مسئولا درست روز قبل برمون گردوندن.

خیلی زور داشت. عده ای از بچه ها حتی وقتی نیشابور بودیم برگشتن تا تولد رو پیشه صاحب روز باشن و بعد به خرج خودشون برگردن.

اما من نتونستم بمونم. سعادتش نبود.

انگار همین دیروز بود.

یادش بخیر.

صبح که رسیدم خونه، ساعت یک ربع به 9 بود.

خانواده که تازه بیدار شده بودن، تلویزیون رو روشن کردن.

کانال 3 حرم آقا رو نشون می داد...

دلم سوخت.

خیلی زیاد.

رفتم تو اتاقم و در رو بستم.

حتی بیهوده قفلش هم کردم.

تا صدای تلویزیون نیاد...

صدا اومد...

اما شما نمی تونستین بیاین.

پس چه شد بعدش، بماند.

اما امسال اگر خدا بخواد، سعادتش دست داده...

داریم میریم...

اگر اتوبوس چپ نکنه، شبه تولد کنار حرم خواهم بود...

سال قبل بعد از برگشتن دلم شکست، سوخت...

اما اینبار دلم شکسته و سوخته...

دارم میرم برای درد دل...

دارم می رم از همه گلایه کنم و بیشتر از همه از 2نفر...

خودشون می دونن.

دعا کنین بتونم تا 3شنبه صبر کنم...

دعا کنین لیاقت زیارت رو داشته باشم...