سرنوشت آرزوها
توی اتوبوس نشسته بودم و در حالی که اون به سمت خونه ی ما حرکت می کرد، من به بی عدالتی روزگار فکر می کردم.
به اینکه چه خوب بود دوران کودکی که آرزوی شکلات و بستنی داشتیم و با آن چه راحت خر می شدیم!
داشتم به اینکه همیشه تو زندگیم توی هر چیزی به بنب بست رسیدم فکر می کردم و بنب بست هایی که این اواخر بهشون رسیده بودم. مثه امتحانا و مشکلی که برای کامپیوترم پیش اومده و مهم تر از همه...
سرتونو درد نیارم.
داشتم به آرزوها فکر می کردم، که یه قاصدک سالم و زیبا رو دیدم که برای خودش اینور و اونور می رفت.
تو دلم باهاش حرف زدم و گفتم: سلام. خوبی شما؟ آرزویقشنگی رو با خودت حمل می کنی که انقدر قشنگی، آره؟ نکنه شاهد عشق جوونی بودی؟ مراقب خودت باش. چون عشقش به جونش بنده. با ارزش ترین چیزشو سپرده بهت قاصدک جون. پیامش رو برای خدا ببر، تا دلش شاد شه...
هر چند خودم می دونستم خدا مراقبه اون قاصدک و عشقه پسرک هست.(چرا پسرک؟ شایدم دخترک. منکه بخیل نیستم.)
قاصدک بینوا که با آرزوی کسی ارزش پیدا کرده بود، تا اومد جواب سلامم رو بده، کشیده شد به درون موتور ماشینی که عبور می کرد.
سوخت و تباه شد این آرزوی زیبا.
چشمم رو بستم.
حالا می فهمم چیست سرنوشت آرزوهای جوانان این روز...
این وب ازان گروهی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شاهد تهران می باشد که هیچ هدف سیاسی را دنبال نمی کند.